شعر فارسی

نشت

نشت

ما نشت کرده‌ایم ما لابه‌لای جرزهای تاریخ توی تمام سوراخ سنبه‌های زندگی نشت کرده‌ایم مثل نشت نفت سرریز از چراغ گردسوز مادر بزرگ‌هایمان روی بته جقه‌های قالی پاخورده‌ی لاکی و بویمان همراه با دود فتیله‌ی گردسوز گرداگردمان را برای نشستن تنگ کرده است و سرما امان نمی‌دهد پشت درهای تاریک و باید توی اتمسفر نفتی […]

چاک

چاک

یک چاک ، که چکاچاک در چنبره‌ی بزنگاه‌ها، سرخ کرده است سحرگاهان را تا شامگاهان از قابیل تا هایل آدولف هیتلر! که برای معشوقه‌اش گل رز نقاشی می کرد.   چک چک می کند شیر پوسیده‌ی تاریخ بس که صرفه جویی می کنیم در مصرف شعور در بسته بندی‌های تاریخ مصرف گذشته حالا بیا گشاد […]

موسی و اسماعیل درون

موسی و اسماعیل درون

موسی به دنیا آمدم و هیچ نیلی با آمدنم نشکافت کودک درونم اسماعیل بود وقتی تمام کودکان دنیا داشتند روی درختان با گنجشک ها بازی می کردند اسماعیل درونم زیر فشار تجاوز قربانی شد.   من سوختم نسل من شیشه های ودکا را پر از بنزین می کرد و به جای شادخواری کوکتل مولوتوف را […]

قصه‌ی کودکی‌هامان

قصه‌ی کودکی‌هامان

چشمانم زیر ستیغ شعارهای زنده باد و مرده باد گشوده شد. کنار قنداقم، کارگاه‌های فرآوری کوکتل مولوتوف بود. وقتی دندان در می‌آوردم، به جای دندان‌گیر پلاستیکی، پوکه‌های فشنگ‌های جنگی به دندان گرفتم. اسباب‌بازی‌هام سربی بود. خاطراتم که بوی سرب می‌دهند، خلاصه می‌شود به، پسر همسایه، که از سربازی هیچ‌گاه برنگشت. و شوهر فخری، که درست […]

ایدز پایش را از گلیمش هم درازتر می کند

ایدز پایش را از گلیمش هم درازتر می کند

من با ریواس خوابیده ام، شبی با آه های ته جیبم، هم با تمام رویاهای چروک با تمام لحظه هایی که توی رگم وول می خورند و از تمام شب ها و روزها عبور کرده ام که بیایم به قصاوت خودم پشت میز آقای قاضی بنشینم با کلاه گیسی به بزرگی قرطاس بازی های قّو […]

ماهی‌بانوی نجیب پنج‌شنبه‌ها

ماهی‌بانوی نجیب پنج‌شنبه‌ها

ماهی‌بانوی نجیب پنج‌شنبه‌‍‌ها با شرقی‌ترین نگاه‌ گونه‌هایی سرخ زیر یخ‌برف‌های دی مثل شرم، مثل آه. آرام می‌آید آن سویِ پر ازدحام خیابان،  زیر رنگ‌ پریده‌گی مهتاب رنگ‌واره‌های دو چشم، عسل- پسِ پرده‌ها راه‌هایی که تو را می‌بلعند، تمام شوی، تا، هر شب- پشت هر پنجره‌ای، مثل شمعدانی شنبه‌ها انقلاب موزونی را شروع می‌کنی که مثل […]

لحظه‌واره‌ها

1 مثل شرجي روي پوستم وول مي‌خوري مهره‌هايم را مي‌گيري، آرام، مي‌آيي پايين، مي‌چكي! چك!   براي شكنجه، راه‌هاي انساني‌تري هم وجود دارد!   2 شخم مي‌زني با خيش‌هايي، كه كند بذر مي‌پاشي، آفت   شور!   3 مي‌غلتي روي گونه‌هايي از پروتز خطوط احساسي كم‌رنگ‌تر شده است.   ديگر براي خنديدن هم، به حد […]

بعد از مرگم

این وصیت شاعر به بازماندگانی است که مرگ او را به سوگ نشسته‌اند. ——————————— بعد از مرگم، تمام اعضای بدنم را هدیه می‌کنم. کلیه‌هایم را، به دختری دیالیزی دهید، که آرزوهایش برای گرفتنِ مهربانی دست‌های پسری دیرسالی است کم‌رنگ شده است. کبدم را به پسری، که می‌اندیشد بیماری، مهرخند را از چهره‌‌ي سردش ستانده است. […]

حال جام جم امروز جمعه نیست

تنوره می‌کشی سرخ، از جمجمه‌ی جم جامی بزن، اي جان! حالِِ جام جمم، امروز، جمعه نیست!   نزدیک ظهر ظاهر می‌شوی حرصم را به رخ بکشی فرزین! جخ، با تبرزین توی خیابان‌های تهران، کاسه‌ی چه کنم به سر می‌کشد، مثل هلاهل! پیاده شو با هم (برويم ) قدم زنیم.   این روزها حال هیچ‌کس بهتر […]

چشم های گریپ فروتی

بارقه‌ي آن دو خط كه مي‌رود آن بالا و دوباره مي‌آيد پايين يكي از آن خاوران دور به ديگري در اين باختر مي‌رسد و مثل هوايِ چترِ كهنه‌ي ماتركِ پدري هميشه خيس است روي آتش مي‌ريزدم كه اسپند – با كندُر… با مُّر… * اين چه قصه‌اي است ته آن چشم‌هاي به رنگ توي گريپ […]

اندوه، مثلِ مه

من مثل انسان‌هايي كه لباس‌هايش از خودش بيش‌تر مي‌ارزد،

توي خيابان‌هاي تهران قدم مي‌زنم

دست‌هايم توي جيب،

سوت مي‌زنم

به دختران نابالغ متلك مي‌اندازم،

يعني كه آب از آب تكان نخورده است، نمي‌خورد، نخواهد خورد.

لباس‌هايم بيش‌تر از خود مي‌ارزد.

خاکستری

. آن زيرها، زير لايه‌هاي عميق، تو در تو توي لايه‌هاي سياه، يا، شايد هم خاكستري همزاد من به صورت مشكوكي جا خوش كرده است. مي‌خواهد درست سرِ بزنگاه بپرد وسطِ حادثه، بگويد: -من! . * حالا چرا؟ خودم هم نمي‌دانم! * از اين زاويه، درازاي شهر، جز كسالت برايم چيزي به ارمغان نمي‌آورد. كفش‌هايم […]

می‌روم بروم خودم زیر پای خودم له شوم!

مثل برف، كه مي رود، برود جاي خودش را بدهد به سبز مثل دي كه مي رود، برود جاي خودش را بدهد به روز مثل خودم كه مي روم، بروم تمام بشوم‌ها، را، مثل شروعي كه رفته بشود، تمام شده، مثل خط پايان كه نفس كم بياوري بروي، از نو، همه چيز، با يك ناگهان […]

تریلوژی سرگردانی

سه‌ راهیِ سرگردان[1] جایی میان ایستگاه مدرسه[2] و قهوه‌خانه[3] پیاده شدم – برایِ همیشه – اتوبوس رفته است. بدجور احساس تنهایی می‌کنم. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم اتوبوس با خودش دل‌تنگی بیاورد. یا دلم برای رفتنش تنگ شود، را. حالا، فقط غباری که از پسِ آن مثل خاطره می‌رنجاندم. سه‌راه سرگردانی من تنهایی [1] تا حدود بیست […]

بعد از مرگم

این وصیت شاعر به بازماندگانی است که مرگ مغزی او را به سوگ نشسته‌اند. ——————————— بعد از مرگم، تمام اعضای بدنم را هدیه می‌کنم. کلیه‌هایم را به دختری دیالیزی دهید، که آرزوهایش برای گرفتن مهربانی دست‌های پسری دیرسالی کم‌رنگ شده است. کبدم را به پسری که می‌اندیشد بیماری مهرخند را از چهره‌اش ستانده است. پاهایم […]

شعر، فلسفه، س…

لعنت به آن سال‌ها، سال‌های چهل که نگذاشت دیوانگی کنیم،- سیر! و پرتابمان کرد این سو لعنت به  آن جغرافیای مریض که پایمان را بست،- سفت! و کاشتمان اینجا لعنت به ژن‌های دیوانه با آن بازی‌های مسخره که همه چیزمان را نوشت از قبل.، بی که چیزی بپرسد از ما که همه چیز را کشید […]

12