پسامدرن

نشت

نشت

ما نشت کرده‌ایم ما لابه‌لای جرزهای تاریخ توی تمام سوراخ سنبه‌های زندگی نشت کرده‌ایم مثل نشت نفت سرریز از چراغ گردسوز مادر بزرگ‌هایمان روی بته جقه‌های قالی پاخورده‌ی لاکی و بویمان همراه با دود فتیله‌ی گردسوز گرداگردمان را برای نشستن تنگ کرده است و سرما امان نمی‌دهد پشت درهای تاریک و باید توی اتمسفر نفتی […]

چهل و دو شمع نذر چشمانت

باور كنيد! خواب نيست اين، رويا هم نيست. يك چيز، مثلِ وحي، مثل غريزه، مثل يك راز است، باور كنيد. *** يك روز در همين شهر، شهر بزرگ من، تهران! وسط همه‌ي ميادين و چهاراه‌ها و پياده‌روها بوسه، نشانِ عشق خواهد بود. اجباري! و دست‌هاي خالي را، درخيابان‌ها تكفير خواهند كرد *** يك روز، در […]

لبریخته‌ی سه‌گانه

لبریخته‌ی سه‌گانه

سوم شخص مفرد غایب ………………….(لبریخته‌ی یک) صرف می‌کنم خودم را به تو می‌رسم می‌بینم نیستی جایت را داده‌ای  به سوم شخص مفرد غایب حرف زدن از ما بی‌فایده است . . . ضمیر ………………….(لبریخته‌ی دو) میان، من و تو او فاصله انداخته نترس! ضمیر بد، ره به جایی نمی برد . . . پیچیده ………………….(لبریخته‌ی سه) ساده بودم آن قدر پیچاندی‌ام پیچیده شدم دیگر […]

گریه نیست این، تمرین باران است

من و درد هم‌درديم! مي‌بيني، از هر طرف كه نگاه كني مي‌سوزي! * وقتي به خودم آمدم ديدم به خودم نرفته‌ام هر چه خوب بود به پدرم هر چه زيبايي بود به مادرم  هر چه قابل تحسين بود از اجدادم و هر چه بدي بود به خودم رفته بود! * ولي خودم را گم نكرده‌ام! […]

من لابه‌لای نشانی‌های تو گم شده‌ام

تو گم نمي شوي، با اين همه نشاني اين منم كه لابه لاي نشاني هاي تو گم شده‌ام * روز، كوچه گردي‌هاي سرخوشانه‌ي باد است لابه لاي گيسوان تو و شب مغازله‌ي پروانه و مهتاب در ميان پلك هايت * وقتي نيستي انتظار آمدنت كشنده ترين لحظه ها را ورق مي زند وقتي هستي ترسِ از […]

بافه

با بافه‌هايِ از دو سو رها داغ مي‌شوم، گُر مي‌گيرم مثل انتهاي فصلِ گرم، خرماپزان است، گويي، غرق در ليفه‌هايِ ريخته از چپ و راست چوبه‌ي دارمي، شيرين! . قصيده‌اي است قصه‌ي چشمانت، سرخ! دف را شهيد مي‌كني، زيرِ ضربآهنگِ پاهات پلك كه مي‌زني، تقدير روز را به شب حواله مي‌كني جامي بريز، پياله‌هاي مست، […]

لحظه‌واره‌ها

1 مثل شرجي روي پوستم وول مي‌خوري مهره‌هايم را مي‌گيري، آرام، مي‌آيي پايين، مي‌چكي! چك!   براي شكنجه، راه‌هاي انساني‌تري هم وجود دارد!   2 شخم مي‌زني با خيش‌هايي، كه كند بذر مي‌پاشي، آفت   شور!   3 مي‌غلتي روي گونه‌هايي از پروتز خطوط احساسي كم‌رنگ‌تر شده است.   ديگر براي خنديدن هم، به حد […]

حال جام جم امروز جمعه نیست

تنوره می‌کشی سرخ، از جمجمه‌ی جم جامی بزن، اي جان! حالِِ جام جمم، امروز، جمعه نیست!   نزدیک ظهر ظاهر می‌شوی حرصم را به رخ بکشی فرزین! جخ، با تبرزین توی خیابان‌های تهران، کاسه‌ی چه کنم به سر می‌کشد، مثل هلاهل! پیاده شو با هم (برويم ) قدم زنیم.   این روزها حال هیچ‌کس بهتر […]

چشم های گریپ فروتی

بارقه‌ي آن دو خط كه مي‌رود آن بالا و دوباره مي‌آيد پايين يكي از آن خاوران دور به ديگري در اين باختر مي‌رسد و مثل هوايِ چترِ كهنه‌ي ماتركِ پدري هميشه خيس است روي آتش مي‌ريزدم كه اسپند – با كندُر… با مُّر… * اين چه قصه‌اي است ته آن چشم‌هاي به رنگ توي گريپ […]

اندوه، مثلِ مه

من مثل انسان‌هايي كه لباس‌هايش از خودش بيش‌تر مي‌ارزد،

توي خيابان‌هاي تهران قدم مي‌زنم

دست‌هايم توي جيب،

سوت مي‌زنم

به دختران نابالغ متلك مي‌اندازم،

يعني كه آب از آب تكان نخورده است، نمي‌خورد، نخواهد خورد.

لباس‌هايم بيش‌تر از خود مي‌ارزد.

زنجره و بودا

همين طور هي بالا مي‌روي، بالا، بالا، باز هم بالاتر مي‌روي، تا برسي آن‌جا كه همه چيز توي دست‌هايت تمام مي‌شود. ول مي‌شوي، بي محابا سفيد ساده سبز مي‌شوي * تا شب هي مي‌خواند مثل يك مومن، رو به روي بودا نشسته، بيدار، شمع روشن مي‌كند با آن دو چشم خون، عود مي‌سوزاند، بخور مي‌دهد. […]

خاکستری

. آن زيرها، زير لايه‌هاي عميق، تو در تو توي لايه‌هاي سياه، يا، شايد هم خاكستري همزاد من به صورت مشكوكي جا خوش كرده است. مي‌خواهد درست سرِ بزنگاه بپرد وسطِ حادثه، بگويد: -من! . * حالا چرا؟ خودم هم نمي‌دانم! * از اين زاويه، درازاي شهر، جز كسالت برايم چيزي به ارمغان نمي‌آورد. كفش‌هايم […]

این گونه که ماه را

اين گونه که، ماه را در می‌کنی، تفسير بی‌تابی ثانيه‌ها برای شدن است. دراز می‌کشی ناز می‌کنی سبز که شدی، بی بهانه بهار آمده است. راه‌ها را انگار که نمی‌روی، می‌شوی. کمی گرد ماه، با دلی که هميشه می‌خواهد تو را باشيدن را شب را برايم رنگ کن تا قصه را از نو آغاز کنم. […]

آه‌-واره‌های تکه-پاره

دوازده هایکو برایِ واژه‌ها، برایِ شاعر در لحظه‌ها‌ی سال (دی) عاشقی که شب، پیِ بهانه، به چشم‌هایت می‌اندیشید صبح، آبستنِ همه‌ی واژه‌های عاشقانه؛‌ در قطورترینِ واژه‌نامه‌ها بود. شاعر شد. (بهمن) شاعر ساعت را روی طاقچه، با تیزی نگاهش چشم زهره می‌رفت. – هی! می‌فهمی وقت ندارم را؟ – حتی برای بستن مچ! نمی‌توانم دست رویِ […]

تریلوژی سرگردانی

سه‌ راهیِ سرگردان[1] جایی میان ایستگاه مدرسه[2] و قهوه‌خانه[3] پیاده شدم – برایِ همیشه – اتوبوس رفته است. بدجور احساس تنهایی می‌کنم. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم اتوبوس با خودش دل‌تنگی بیاورد. یا دلم برای رفتنش تنگ شود، را. حالا، فقط غباری که از پسِ آن مثل خاطره می‌رنجاندم. سه‌راه سرگردانی من تنهایی [1] تا حدود بیست […]

بعد از مرگم

این وصیت شاعر به بازماندگانی است که مرگ مغزی او را به سوگ نشسته‌اند. ——————————— بعد از مرگم، تمام اعضای بدنم را هدیه می‌کنم. کلیه‌هایم را به دختری دیالیزی دهید، که آرزوهایش برای گرفتن مهربانی دست‌های پسری دیرسالی کم‌رنگ شده است. کبدم را به پسری که می‌اندیشد بیماری مهرخند را از چهره‌اش ستانده است. پاهایم […]