می‌روم بروم خودم زیر پای خودم له شوم!

مثل برف، كه مي رود، برود جاي خودش را بدهد به سبز

مثل دي كه مي رود، برود جاي خودش را بدهد به روز

مثل خودم كه مي روم، بروم تمام بشوم‌ها، را،

مثل شروعي كه رفته بشود، تمام شده،

مثل خط پايان كه نفس كم بياوري بروي، از نو،

همه چيز، با يك ناگهان شروع مي‌شود.

درست سرِ پيچ، مي‌روي بپيچي، پيچ تمام مي‌شود.

تويِ هر بزنگاه، زني نگاه مي‌كند با چشم‌هاي پف كرده

سرمه‌هايي كه مي‌ريزد سياه، توي شيارهاي گونه‌ها

بگويد كه گفته است سياه،

بخت،

شب،

زن

سال‌ها است كه مي‌روم، بروم، هنوز

توي بزنگاه، يك زن، يا اين همه نگاه،

كيسه كرده همه‌ي نرفتن‌ها را،

با واريزه‌هاي سياه،

گونه‌ها، خيس،

اشك‌ها، سيل،

آه!

از چه حرف مي‌زني؟

اشك يا بخت،

درياچه‌ي حوض سلطان است.

مثل برف،

مثل دي،

مثل خودم، خودت، زن

مثل هر چيز تباه مي‌شويم

تمام كه شديم بهار مي‌آيد.

مثل خط پايان كه مي‌شود خط شروع

همه چيز، با يك ناگهان شروع مي‌شود.

۱۹ دیدگاه

  1. رمز گشايي اشعارت كمي سخت هست!
    گاهي اوقات بايد خيلي هوشمند باشي تا بتوني از پوسته ي اشعارتان به عمق و مغز ان راه يافت …
    تصوير افريني تان زيباست
    نماد ها زيباست
    شعرتان هر كدام به نوعي نمايانگر گوشه هايي از زندگي تان و تفكرات تان است زيباست
    … اما بهار در راه است و شادي و سبزه در پيش !
    عاشق توصيف و قلم تان هستم
    بهاري و سبز باشيد

  2. درد های در دل مانده را چه ماهرانه می نویسید

    مثل برف، که می رود، برود جای خودش را بدهد به سبز
    مثل دی که می رود، برود جای خودش را بدهد به روز
    مثل خودم که می روم، بروم تمام بشوم‌ها، را،

    تمام که شدیم بهار می‌آید.
    مثل خط پایان که می‌شود خط شروع
    همه چیز، با یک ناگهان شروع می‌شود

    عالی . ممنون
    قدم هایتان استوار

  3. با سلام و درود خدمت استاد گرانمایه

    روزهایتان به ارامش و گرمی

    زمستان است ولی دل ها گرم

    و خواندن اشعار شیوای شما گرمای بیشتری به محفل می دهد

    جز تحسین چه باید گفت

  4. بسيار بسيار زيبا بود مي روم كه بروم رفتن را تجسم , عينيت مي بخشد با كلمات استادانه و هنرمندانه قالي شعرتان را مي بافيد پايدار باشيد

  5. زمستان است
    سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
    سرها در گريبان است
    كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
    نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
    كه ره تاريك و لغزان است
    وگر دست محبت سوي كسي يازي
    به اكراه آورد دست از بغل بيرون
    كه سرما سخت سوزان است
    نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
    چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
    نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
    ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
    مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي
    سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
    منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
    منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
    منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
    نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
    بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
    حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
    تگرگي نيست، مرگي نيست
    صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
    من امشب آمدستم وام بگزارم
    حسابت را كنار جام بگذارم
    چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
    فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
    حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
    و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
    به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
    حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
    سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
    هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
    نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
    درختان اسكلتهاي بلور آجين
    زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
    غبار آلوده مهر و ماه
    زمستان است

    جناب استاد جعفر بیگلو اشعار بسیار زیبا بود و از اینکه استادی به این پویائی دارم و در کنارش چند سباحی بهره جستم خرسندم آرزوی موفقیت در تمامی مراحل زندگی و پیشرفت و تعالی برای شمادارم.

    همواره پیروز و سلامت
    مددی

پاسخی بگذارید