آیا کاغذ فراموش شدنی است؟

آیا کاغذ فراموش شدنی است؟

به ذهنت فشار می آوری. تمام خلاقیتت را از طریق کلمات به صور گوناگون وارد محیط مجازی می‌کنی. شعر می‌گویی. داستان می‌نویسی. مقاله‌ای٬ خاطره‌ای٬ نوشته ای، کشف فرمولی، حل مساله‌ای و … . از خودت راضی هستی. خالی شده‌ای. حسی عمیق مثل حس زایش . حس مادر بعد از فراغت. به فرزندت نگاه می‌کنی. جز زیبایی هیچ نمی‌بینی. جز کمال چیزی حس نمی‌کنی. سبک می‌شوی. تخلیه‌ی تخلیه. برای خودت هورا می‌کشی و در دل با نگاه سوم شخص به خودت غبطه میخوری که ضمن دست زدن برای تو آرزوی این را دارند که مثل تو فکر کنند. مثل تو بنویسند و بفهمند و خلق کنند و … و تو هم‌چنان در برج عاج نشسته‌ای و به خودت خسته نباشید می‌گویی که توانسته‌ای بشریت را  در ذهنیاتت  از طریق نوشته‌ای در محیط وب شریک کنی. و این وب چیست؟ تو چه دانی که وب چیست؟ در اتاق محقرت اندیشه‌ی بزرگت را با کلیکی جهانی می‌کنی. دنیای را با وب می‌آوری توی مشت‌هایت مچاله می‌کنی. این منم …این منم با وب. به راستی وب چه قدرتی عظیم دارد. از هیچ همه چیز می‌سازد. کوچک بزرگ می‌شود. بزرگ بزرگی می بیند. خرد کلان می شود. واژگان بیت‌ها و بایت‌ها و کیلو و مگابایت‌هایی می‌شوند. دیجیتال می‌شوند. صفر و یک می‌شوند. اندیشه‌هایت فایل می‌شوند. جایگاهت می‌شود پایگاه‌ داده‌ای که همه به آن مراجعه می کنند. می‌شوی مرجع الکترونیکی تحت وب. به کاغد به دیده‌ی تحقیر نگاه می‌کنی! ای کاغذ‌های درخت سوز. ای سفیدهای فرصت سوز. جنگل‌ها را به آتش کشیدید و اینک وب شما را سوزاند.   آیا کاغذ فراموش شدنی است؟

ناگهان اتفاقی که نباید می‌افتد. آب سردی روی سرت ریخته می‌شود. از برج عاج خودت با سر سقوط می‌کنی. با مخ وسط تمامی کثافت های ممکنه. خودت را نفرین می کنی. خواهر و مادر وب و محیط مجازی را مورد ملاطفت قرار می‌دهی. خسته می‌شوی. له و داغان. بیزار از هر چه نوشتن. اندیشیدن. خلاقیت. تولید.  ذهنت کار نمی‌کند. تمام نوشته‌ات پاک شده است. هاست از دسترس خارج شده است. ویروسی، کرمی، بلایی، خوره ای و … به جان نوشته‌هایت افتاده است. فکرت را به نام خودشان دزدیده و  وبیده‌اند. نوشته‌ات با قطع منبع تغذیه در دسترس نیست. کلیدی راشتباه زده‌ای. هکری لطف کرده است. و هزار تا چیز دیگر. کنترل-زد جواب نمی‌دهد. کنترل-وی جواب نمی‌دهد. بک و فوروارد مرده‌اند. بک آپ نداری. کپی‌های پشتیبان نسخه‌های قدیمی هستند. وارد قبرستان می شوی . روی سنگ قبر خودت فاتحه می‌خوانی.  از خلاقیت خبری نیست. انگار نه انگار چیزی بلدی. دیگر کسی برایت هورا نمی‌کشد. نمی‌توانی بشریت را در تفکراتت شریک کنی. برج عاجی وجود ندارد. از اینترنت و اینترانت و وب و شبکه‌های اجتماعی  و امثالهم بدت می‌آید. مثل یک آدم بدبخت که زیر سم گله‌ی خران مانده می‌شوی. درمانده می‌شود. می‌خواهی از اول شروع کنی. از اولِ اول. با کاغذ. هیچ چیز یادت نمی‌آید. این بار آفلاین کار می‌کنی. اتود می‌کنی.  از مایکروسافت ورد و زرنگار و امثالهم  استفاده می‌کنی. سعی می‌کنی با معدود کلماتی که یادت مانده است از اول بنویسی یا بسرایی. نمی‌شود که نمی‌شود. یعنی دیگر آن نمی‌شود که بود.  هر چه می نویسی انگار ابتر است. کم است. بد است. و اصلا به درد خواندن نمی‌خورد.

 


ول می‌کنی می روی آب٬ چای، قهوه یا هر زهرمار دیگری را همراه با غرولند و فحش  آیا کاغذ فراموش شدنی است؟ کوفتماری می‌کنی. یاد کاغذ می‌افتی. آن موجود نازنین و بی ادعا که هیچ وقت حتی اگر تو هم یادت برود او نوشته‌های تو را به راحتی فراموش نمی‌کند. به خودت لعنت می فرستی که چرا یاد کاغذ نبودی. قول می دهی که از این به بعد حواست باشد و قدر و ارزش کاغذ را بدانی. و هیچ چیزی را قبل از نوشتن بر روی کاغذ وارد محیط وب نکنی یا اصطلاحا به باد ندهی . نوشته‌ات را از روی کاغذ می‌خوانی. انگار رنگش، طعمش، مزه‌اش و همه چیزش با نسخه‌ی آنلاینش فرق دارد. می‌چسبد. لذت می‌دهد. می‌بردت بالا. دوباره می‌رسی به برج عاج خودت.


آیا کاغذ فراموش شدنی است؟ چند روزی می گذرد .حرصت می خوابد . دوباره ذهنتی شروع به غلیان می کند. می‌جوشد. تنت می‌خارد. به تکاپو می‌افتی. سریع سراغ آی- دی و گذرواژه‌ات می‌روی. شروع به نوشتن و سرودن و خلق آنلاین می‌کنی. تمام می‌شود . سبک می شوی. یک حس تخلیه و سبکی و راحتی. از بالای برج عاج به پایین نگاه می‌کنی. ناگهان خیس می شوی…  روز از نو و روزی از نو …

۱ دیدگاه

پاسخی بگذارید