قصه‌ی کودکی‌هامان

قصه‌ی کودکی‌هامان

چشمانم زیر ستیغ شعارهای زنده باد و مرده باد گشوده شد.

کنار قنداقم، کارگاه‌های فرآوری کوکتل مولوتوف بود.

وقتی دندان در می‌آوردم،

به جای دندان‌گیر پلاستیکی،

پوکه‌های فشنگ‌های جنگی به دندان گرفتم.

اسباب‌بازی‌هام سربی بود.

خاطراتم که بوی سرب می‌دهند،

خلاصه می‌شود به،

پسر همسایه،

که از سربازی هیچ‌گاه برنگشت.

و شوهر فخری،

که درست روبه‌رویم توی خیابان تمام کبدش را مثل خونابه‌ای بالا آورد و تمام کرد.

شیمیایی بود، می‌گفتند!

آژیر زرد، قرمز و دوباره سفید

 *

به مدرسه‌ رفتم.

توی حیاط آن به جای زمینِ بازی، پناهگاه ساخته بودند.

و مسجد محل، محلِ جمع‌آوری دارو، باند، کنسرو، لباس و والور بود.

با این که لوزالمعده‌ی پدرم –واژه‌ای که آن وقت‌ها برایم تا حد مرگ خنده‌دار بود –

همیشه او را اذیّت می‌کرد،

همیشه نصف قرص‌هایش را به مسجد می‌بردیم

برای کسانی که در جبهه‌ها لوزالمعده‌شان باعث نفخ می‌شد

و نمی توانستند خوب دشمن را بکشند.

 *

همیشه دلم می‌خواست که از درخت‌ها بالا بروم و تخم گنجشک بچینم

یا توی علف‌ها و سبزه ها غلت بزنم

یا حتی با سنگ توی شیشه‌ی خانه‌ی خدابیامرز، مش قادر –پیرمرد بدخو-  بزنم

که هیچ وقت نمی‌گذاشت بازی کنیم.

 *

ولی هر روز باید می‌رفتیم تشیع جنازه‌ی یکی از بچه‌های محل

که او هم نتوانسته بود برگردد.

بلند نمی‌خندیدیم چون همسایه‌ی دیوار به دیوارمان چشم به راهِ نامه‌ی پسرش بود.

و از بس که گریه کرده بود چشم‌هایش بی سو بود و حوصله‌ی خنده‌ی هیچ کس را نداشت.

و مادرم،

که شب و روز برای برادرم که توی جبهه‌ها زیر آتشِ توپ و تانک بود

آن قدر اشک ریخت و غذا نخورد تا کارش به بیمارستان کشید.

دیگر حتی راه هم نمی‌توانست برود.

و من برای پیدا کردن چهار تا آمپول جنتامایسین مجبور شدم پارتی بازی کنم،

و وجدانم مدت‌ها درد می‌کرد.

 *

–      بازی محلی از اعراب نداشت.-

 *

کودکی‌هایمان این گونه گذشت.

 *

بزرگ‌تر شدیم.

برای این که برویم دانشگاه گزینش شدیم.

برای رفتن سرِ کار گزینش شدیم.

برای زنده بودن، نفس کشیدن و هر چیز دیگری مجبور بودیم

نمازمیت بخوانیم، درباره‌ی‌ تکه‌های کفن دایره‌المعارفی باشیم و لباسمان همیشه روی شلوارمان باشد

ته‌ریش داشتن حداقلِ مد بود!

 *

گویی،

طرف پاک یادش رفته بود

ما خودمان جخ روزی یک بار برای بچه‌های محل نماز میّت می‌خواندیم.

 *

کوچک که بودیم پدرم ما را می‌نشاند،

عم جزء درس می‌داد

ناس حفظ می‌کردیم، فلق، عادیات را

و مدام می‌گفتیم

عمّ یتساءلون، عن النباء العظیم

مساله می‌گفت،

واجبات، مطهرات، مبطلات و اوّل از همه هم احکام تقلید را می‌گفت!

اگر چه خیلی چیزهایش را خوب نمی‌فهمیدیم

ولی همیشه خوب درسمان را پس می‌دادیم و لذت می‌بردیم.

همه چیز تمام شد.

و از آن دوران فقط طنین ضادهای والضالین نمازهای صبح پدرم،

توی گوشم هنوز می‌پیچد.

 *

همه چیز تمام شد.

کودکی، درخت، گنجشک، بازی

ولی هنوز عمّ یتساءلون را تکرار می‌کنم.

ان الانسان لفی خسر را

و اکثرهم لایعلمون را

و من شرّ ما خلق را

 *

کاش می‌شد به کودکی‌هایی بازگردیم که دلمان می‌خواست.

و در سادگی خود،

هیچ کس را برای بازی گرگم به هوا گزینش نکنیم.

کاش می‌شد زندگی هم، مثل بازی‌های دوره‌ی‌ بچگی،

ساده بود.

دروغ نبود،

 *

کاش می شد همه چیز زیبا بود.

۲ دیدگاه

پاسخی بگذارید