آقای نویسنده

آقای نویسنده

من تلخم!

تلخ ِ تلخ ِ تلخ

تو انگار کن که اسپرسو

 

به عطر ِ دیوانه کننده ی  اسپرسو

یک بعداز ظهر اردی بهشت

توی ِ بهار خواب فکر کن!

.

آقای نویسنده

…………………………

آرام آن گوشه درست کنار شومینه نشسته است و در حالی که دو دستش را زیر چانه اش گذاشته زل است به من نگاه می کند. نمی توانم بنویسم. می گویم زل نزن طاقت سنگینی نگاه هایت را ندارم. می گوید: من کیستم؟ من نیستم! من که واقعی نیستم.

به خودم فشار می آورم. دارم روی یکی از مریض هایم کار می کنم. سعی می کنم از تکنیک های روان شناسی بهره بگیریم و خوب بشناسمش. به هر حال قرار است من او را به همه معرفی کنم. می گویم این رنگ لباس به تو نمی آید. سرش را پایین می اندازد. دوباره احساس می کنم سنگینی نگاهش روی من دارد سنگینی می کند تلاش می کنم نگاهش نکنم. ولی نگاهش فضای پیرامونم را مثل جو احاطه کرده است. ادامه می دهم بهتر است تو لباس های رنگ روشن بپوشی هم به تو می آید هم برای روحیه ات خوب است. بر می گردد می گوید مگر آدم عزادار هم لباس های رنگ روشن و شاد می پوشد؟ می گویم؟ مگر تو عزاداری؟ می گوید آری.

می گویم تسلیت می گویم ولی چه کسی به رحمت خدا رفته است. می گوید قصه اش طولانی است.

حواسم پرت می شود همان طور که چانه اش لای دست هایش جا خوش کرده با چشم های عسلی دارد مرا نگاه می کند. نمی خندد ولی خط های صورتش خطوط ملیح لبخند را دارد. یک قطره اشک می چکد از آن بالا لابه لای خطوط صورتش می آید درست کنار بینی اش و روی لبش و لای خط لبش گیر می کند. مزه مزه اش می کند.

می گویم قصه اش هر چه طولانی هم باشد گوش می دهم. وقتش را دارم یعنی برای تو وقتش را دارم. برایم بگو عزادار چه کسی هستی؟ آهی می کشد. از روی صندلی کنار شومینه برمی خیزد و می آید روی کاناپه دراز می کشد. زیباست خیلی هم زیباست جوان و پرطراوت اما این پس زمینه ی اوست درست روی این پس زمینه انگار رنگ ها را روی بوم بی هدف با کاردک ترکیب کرده باشی. کشیده باشی از این سو به آن سو. نوعی غم، غم ِ غم هم که نه نوعی حیرانی و گیجی نوعی آشفتگی توی پیش زمینه اش موج می زند. گویی نقاش به عمد او را این گونه متناقض رنگ کرده است خیلی عمق دارد ولی توی سطحش پر از تضاد است. رنگ ها با هم سنخیت ندارند اما عجیب با هم یک جورهایی جورند انگار هیچ رنگ دیگری نمی توانست با این همه تناقض این همه جور باشد. با آن همه عمق سطحش را گم می کنی. می روی توی چاه نگاهش و گاهی بیرون آمدن بسیار دشوار می شود. باید خیلی حواست باشد نیفتی توی چاه.

می گویم بگو.

می گوید. گفتنی نیست. باید از توی اعماقم بیرونش بیاوری درکش کنی.

می گویم: درست ولی باید شروع کنی با جزئیات بیشتری برایم از اول ِ اول تعریف کنی. تا بتوانم راحت تر تصمیم بگیرم. نگاهی می کند و رو می گیرد. چشم هایش آتش می زند. دارم می سوزم. عجب مخمصه ای گیر کرده ام.

برمی گردد می گوید چرا این طور به تو زل زده است.

می گویم: نمی دانم چیزی نمی گوید. هر چه از او سوال می کنم فقط نگاه می کند.

می گویم: حسودی ات می شود.

می گوید: تو بودی حسودی نمی کردی؟

می گویم راستش سوال سختی است آدم باید در موقعیتش قرار بگیرد تا بتواند بفهمد. نمی دانم اگر من بودم چه می کردم. ولی تو چرا…

حرفم را قطع می کند.  می گوید نگاه هایش را می شناسم. آشنا است. از آن دسته نگاه ها که عمق دارد. می سوزاند.

توی ِ دلم می گویم: نگاه های خودت هم آتشی است. انگار که نگاه هایشان از یک جنس است. آتش نابی دارند.

می گوید: راستی “جوناتان” را خوانده ای؟ می گویم چه طور؟

می گوید: مرغ های دریایی هرگز توی ِ تاریکی پرواز نمی کنند!

فکر می کنم. می گویم خب شاید توی تاریکی راه لانه را گم می کنند. آرامششان به هم می خورد.

می گوید: جاناتان خیلی با مرغ های دریایی حرف نمی زد. بیشتر با خودش تک گویی می کرد.

چند لحطه سکوتی سنگین حکم فرما است.

عجیب معذب شده ام.

بی مقدمه می گوید: وقتی اوج می گیری با سرعت ده ها کیلومتر در ساعت فرود می آیی و به دل دریا می زنی دیگر نیازی به گشتن لابه لای زباله های کنار ساحل برای غذا نیست؟

می گویم موافقم ولی منظورتان را درک نمی کنم.

دوباره چیزی نمی گوید.

می گویم: چه طور؟ چیزی نمی گوید.

می گویم: جاناتان مسوولیت شناس بود. او وظایفش را فراموش نکرده بود او فقط جور دیگری فکر می کرد می خواست یک مرغ دریایی آزاد باشد رها باشد. نمی خواست درگیر جهالت های فوج باشد.

فقط یک پلک می زند.

ادامه ی داستان را پی بگیرید

 

سرش را به سمت او بر می گرداند. ناخودآگاه توجه من هم دوباره به او جلب می شود. هنوز در همان موقعیت دست ها زیر چانه یک قطره اشک چکیده تا لای خط دو لب. ردش را می شود زیر نور لامپ اتاق به خوبی دید. چشم هایش برق می زند. غمش مثل سیاهچاله های کیهانی آدم را می کشد و با خودش می برد مثل یک رشته ی نازک طولانی می شوی دراز آن قدر که انتها و ابتدای خودت را گم می کنی. دستپاچه می شوم. یعنی راستش به حد کافی دستپاچه هستم خودم را لو می دهم. می خواهم رو بگیرم دلم نمی آید اما طاقت آن همه وزن را هم ندارم. کش می آیم مثل وقتی که توی سیاه چاله ای گرفتار شده  باشی.

می گویم: چیزی نمی خواهی بگویی؟

خطوط چهر اش تغییر می کند. لبخندش عمیق تر می شود. گویی می خواهد بگوید که این همه گفتنی!  بشنو!

حرفم را پس می گیرم. با دستپاچگی می گویم البته حق با شماست. مرا ببخشید.

بعد توی دلم به حماقت خودم می خندم. او که چیزی نگفت! بعد دوباره بخش دیگری از درونم می آید جلو و می گوید ابله! چیزی نگفت این همه حرف توی ِ نگاهش هست. این همه عمق، مگر حرف زدن فقط صداها است. نه این صدا ها نیست که می ماند این نگاه است که می ماند. عجب آشوبی بپا کرده پدر سوخته درون من. خودش بیرون گود نشسته و نگاه می کند. توی من انگار بلوایی است. در حد یک جنگ، شورش یا حتی کودتا. آری کودتا. بخشی از درونم علیه همه ی بخش های دیگر کودتا کرده اند.

می گویم: یعنی این نگاه ارزش کودتا را دارد؟ ظاهرا دارد که این اتفاق ها درونم افتاده ولی نمی توانم در مقابل این کودتا مقاومت کنم. خودم را قانع می کنم که کوتاه بیایم. حالا که زورم نمی رسد بهتر است تسلیم شوم. یعنی خودم را بسپارم دست این کودتاچی ها.

می گوید: داری با خودت می جنگی؟

دستپاچه پاسخ می دهم … جنگ … من …برای چه؟ با چه کسی؟

می گوید: خودت را اذیت نکن تسلیم شو؟ یک دستمال سفید ببند سر ِ سرنیزه و خلاص. گلوله ی آخر را چشم هایش خالی کرد درست توی ِ شقیقه ات. تو مرده ای! خودت هم نمی دانی.

تو مدت ها است که مرده ای.

می خواهم چیزی بگویم. زبانم بند آمده است. راستش را بخواهید راست می گوید.

می گویم: چکار کنم؟

می خندد.

می گویم: چرا می خندی؟

می گوید: قرار بود تو بگویی من چکار کنم. انگار جایمان عوض شده است.

راست می گوید.

 می گویم: قرار بود شما بیایید که من از شما تست بگیرم. ببینم می شود شما را به عنوان کاراکترهای داستانم انتخاب کنم؟

می گوید: از کاراکترهای داستان که تست نمی گیرند. می گیرند. تو طبیب من بودی پاک فراموش کردی من برای معالجه اینجا هستم. ضمنا ما سال ها است اینجا هستیم.

می گویم: مگر می شود؟ من هنوز داستانم را شروع نکرده ام. چه طور شما سال ها است که اینجا هستید.

می گوید: تو داستانت را شروع کرده ای. مشکل این جا است که که او نمی گذارد داستانت تمام شود.

انگار که از خواب بیدار شده باشم. می پرسم چرا او نمی گذارد این داستان تمام شود؟

دوباره سکوت می کند.

“آه البته که نمی توان به نفرت و شر عشق ورزید. باید تمرین کرد تا مرغ دریایی واقعی را دید”

می گویم: درست است. ولی چرا دشوارترین کار در دنیا این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟.

می گوید: هنوز متقاعد نشده ای؟

می گویم: مگر او آزاد نیست؟

می گوید: مگر تو آزادی؟

فکر می کنم. با خودم می گویم: راستش را بخواهی نه من آزاد نیستم.

گفت: تنها یک قانون حقیقی وجود دارد و آن قانونی است که به آزادی رهنمون شود. قانون دیگری وجود ندارد.

می گویم: ولی چرا آزاد نیستیم؟

چیزی نمی گوید: بر می گردد به او نگاه می کند. گویی می خواهد بگوید او آزاد است. ولی نگاه های او این را نمی گوید. انگار او هم توی نگاهش دارد از آزاد نبودنش حرف می زند.

می گویم: تو چیزی نمی خواهی بگویی؟

دارد هنوز اشکش را مزه مزه می کند.

سرم را روی میز می گذارم. سرم گیج می رود. چشم هایم سیاهی می رود. همه چیز درهم و برهم است. شک کرده ام این ها کیستند؟ چرا اینجا هستیم؟ این جا کجا است؟

نمی دانم خوابم یا بیدار. خلسه است یا توهم. چند دقیقه یا چند ساعت یا چندین سال؟ رخوت عجیبی همه ی وجودم را گرفته است. توان سر بلند کردن ندارم. می ترسم. از نگاهش می ترسم. نگاهش چاه دارد. می ترسم سربلند کنم و ببینم همه ی این ها خواب بوده است. از طرفی هم می ترسم سربلند کنم و ببینم خواب نبوده ولی دوباره بمانم توی این پیچیدگی پیچیده.

کاش چیزی بگوید. آرزو می کنم. این طور بهتر است لااقل تکلیف آدم با خودش مشخص است. سکوت خیلی درد دارد. خیلی زجر آور است. روح و روان آدمی را مثل کلاف سردرگم می کند. خراش می دهد. چنگ می زند. کش می دهد. می سوزاند. می پیچاند. نابود می کند. ویران می کند.

سرم را بلند می کنم. همه چیز تیره و تار است. او نیست. او هست. سرم را بر می گردانم این بار او هست او نیست. خدایا گیج شده ام. چشم هایم را می بندم. سرم را دوباره روی میز می گذارم. شقیقه هایم تیر می کشند.

آنها هستند؟ من نیستم؟ یا من هستم آنها نیستند؟ از خودم می پرسم.

آنها یا او مساله این است.

.

تو آزادی تا خودت باشی!

سرم را بلند می کنم با شنیدن این صدا.

می پرسم مگر خودم نیستم.

می گوید: پاسخ این پرسش را فقط یک نفر می داند.

می گویم: آن یک نفر کیست؟

می گوید: خود ِ خودت یا خویشتن ِ واقعی خودت! از او بپرس.

می گویم: او خیلی وقت ها از پاسخ دادن طفره می رود.

می گوید: ولی به چشم هایش زل بزن! درست مثل او!

او هم زل زده است توی چشم های تو دارد جواب می دهد.

می گویم: من پرواز را بیش تر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم.

می گوید: باید بزرگ باشی تا پرواز کنی. مگر نه آسمان برایت خیلی بزرگ خواهد بود و خسته خواهی شد.

می گویم: چه گونه؟ می گوید توی چشم هایش زل بزن!

می گویم: عشق رهایی است؟

می گوید: هم آری هم نه.

می گویم: من رها نیستم. سبک نیستم.

می گوید: عاشق نیستی؟

می گویم: تو که گفتی هم آری هم نه؟ چه طور می شود هم زمان چیزی دلیل چیزی دیگری باشد و هم دلیل متناقض آن؟

می گوید: باید پرواز کنی دوست داشتن کافی نیست.

بال هایت را ببین آماده ی پریدن هستند. پاهایت را ببین در زنجیر.

پرواز در خیال هم اگر زنجیرها را گسسته باشی می تواند واقعی باشد. بروی بالا، بالا آن قدر بالا که دنیا برایت خیلی کوچک باشد.

به چشم هایش نگاه کن!

نگاه می کنم.

ولی کسی نیست. اویی در کار نیست. شاید توهمی بیش نبوده است.

برمی گردم که بگویم اویی در کار نیست که به چشم هایش زل بزن. اویی هم در کار نیست.

سر می چرخانم نشسته روی صندلی دو دست زیر چانه یک قطره اشک که سُریده از شکاف میان گونه و بینی تا لای خط دو لب و دارد مزه اش را می چشد. چشم هایش برق می زند. خطوط صورتش گویی دارد می خندد.

می گویم: دارم دیوانه می شوم می گذارید داستانم را بنویسم.

می گوید: تو ما را نوشته ای ما که وجود نداشتیم. خودت ما را آزاد گذاشتی تا بتوانیم پرواز کنم.

می گویم: او کجا است؟

می گوید: او؟

می گویم: او! آری همان که نشسته بود روی آن صندلی چرمی قهوه ای دست ها زیر چانه با خطوط مهربان صورتش داشت با یک قطره اشکش دنیا را برای من غیر قابل تحمل می کرد.

می گوید: آماده ی پرواز شده ای؟

می گویم: نمی دانم.ولی عطش دارم. دارم می سوزم. می ترسم سراب را واقعی بگیرم.

می گوید: تشنه حتی با تخیل سراب هم می تواند سیراب شود. امید بگیرد قدرت بگیرد پرواز کند.

روی کاناپه جا به جا شد.

توی لباس های تیره اش بسیار با وقار می نمود.

می گویم: لباس هایت را از کجا می خری؟

می خندد!

می گویم: چرا می خندی؟

می گوید: آقای نویسنده یادت رفته این لباس ها را تو تن من کرده ای. من که وجود نداشتم.

می گویم: راست می گویی. چه قدر به تو می آید.

می گوید: حاضری با هم پرواز را تجربه کنیم؟

می گویم: او را چه کنیم؟

در حالی که دارد قطره ی اشک چکیده تا میان خطوط لبش را مزمزه می کند می گوید: اویی در کار نیست.

مثل حرکت سریع اسلایدها شده است.

.

می گویم: من آماده ام.

می گوید: بال ها مهم هستند ولی زنجیرها مهم تر.

راست می گوید بال هایم قوی هستند ولی زنجیرهایم سبک نیستند.

می گوید: کاملا درست فکر می کنی.

می گویم: تو فکر مرا می خوانی؟

می گوید: من توی فکر تو دارم پرواز می کنم.

روی کاناپه بلند می شود و چهار زانو می نشیند!

چه قدر زیباتر می شود وقتی موهای مشکی و بلندش را رو شانه هایش رها می کند.

می خواهم بگویم دوستت دارد. زبانم نمی چرخد.

می گوید: قبل از هر چیزی به زنجیرها فکر کن!

بلند می شود سازش را از کنار شومینه می آورد. زخمه را در دست هایش می گیرد. با این ناخن های خوش تراش و زیبا و بلند کمی سخت به نظر می رسد ولی می رود توی حس و حال. چشم هایش را می بندد. می زند می نوازد آتش می زند. چشم هایم را باز می کنم. دارم وسط سالن می چرخم. نمی دانم چیست؟ سماع است؟ تانگو؟ یا نوعی رقص مذهبی؟

دست هایش گرم است. و چه قدر موزون و سبک مثل یک پر بین زمین و آسمان می چرخد. چشم هایش بسته است. می چرخد می چرخد می چرخم کم می آورم می چرخد …

می ایستد. دست هایش زیر چانه هایش دارد قطره ی اشک سُریده میان خطوط لبانش را مزمزه می کند.

می خواهم چیزی بگویم پیش دستی می کند می گوید آقای نویسنده تو عاشق من بودی که مرا خلق کردی؟ منظورم این است که قبل از نوشتن ِ من، عاشقم بودی یا بعد از نوشتن مرا شناختی.؟

می گویم: من قبل از نوشتن تو هیچ شناختی از تو نداشتم که بخواهم عاشقت باشم.

می گوید: من نمی دانم قبل از این که تو مرا بنویسی کجا بودم. نمی دانم قبلا هیچ نویسنده ای مرا نوشته بود یا نه. اصلا چیزی یادم نیست. شاید توی برزخ بودم. فقط می دانم تو مرا نوشتی. تو در برابر من مسوولی. نمی توانی مرا به حال خودم  لابه لای این همه شخصیت های جورواجور رها کنی بعد آخر داستانت بنویسی، پایان.

می گویم: ولی هنوز داستان من که تمام نشده است.

می گوید: داستان خوب داستانی است که هیچ وقت تمام نشود.

می گویم: مگر می شود؟

می گوید: تو نویسنده ای نه من! تو باید بگویی می شود یا نه من فقط شخصیت داستان تو هستم.

می گویم: ولی تو این حرف را زدی نه من.

می خندد.

می پرسم چرا می خندی؟

می گوید: من از زبان ِ ذهن ِ تو حرف می زنم. تو فکر می کنی، که من هستم. تو فکر نکنی که من نوشته نمی شوم.

می گویم: راست می گویی.

ولی اگر تو نیستی و فقط تجلیات فکرهای منی چرا نشسته ای و به من زل زده ای با آن قطره ی اشک و داری فکر مرا قلقلک می دهی؟

می خندد ولی این بار بلندتر و با چشم های بسته در حدی که می ترسم از روی کاناپه بیفتد زمین.

می گوید: وقتی آفریدی خالقی، می شوی خدا! مسوولی اما حواست باشد مالک من نیستی. من هم برده ی تو نیستم. من مال خودم هستم. من پرواز کرده ام. و خودم دارم برای خودم توی داستان تو زندگی می کنم.

می گویم: ولی من می توانم شخصیت های داستانم را عوض کنم.

می گوید: بفرما!

فکر می کنم می بینم چه حرف بیهوده ای زدم. راست می گوید مگر می توان با پاک کردن چند حرف و کلمه یا عوض کردن یک اسم از دست یک شخصیت درون داستان رها شد.

می گویم: تو بگو!

می گوید: گفتن ندارد زل بزن توی چشم هایم همه چیز  را می بینی.

می گویم: می دانم ولی مگر می شود؟

می گوید: من هم فکر می کردم نمی شود. ولی حالا می بینم که شده است. من دیگر مال خودم نیستم. من هم مسوول هستم.

می گوید: مرغی که بالاتر از مرغ های دیگر پرواز می کند می تواند وسیع تر ببیند. وسعت دیدش از دیگران بیشتر است. عشق، پریدن است نه در سطح پایین، بلکه در بالاترین ارتفاع.

عاشق که شدی وسیع تر می بینی.

می گویم: من عاشقم!

می گوید: به بال هایت نگاه نکن به زنجیرهایت فکر کن!

دوباره چار زانو نشسته روی کاناپه مثل یک یوگی. انگار دارد می رود توی خلسه یا دارد یک نقطه ی سیاه را توی ذهنش شکار می کند. تمرکز می کند یا چنین چیزی. چشم ها را بسته کمرش را صاف کرده و طوری نفس می کشد که به سختی می توانی متوجه بشوی. لباس سفیدش می درخشد.

چشم هایم را می بندم. جرات باز کردنش را ندارم. لباس های او در داستان تیره بود. چه کسی لباس هایش را عوض کرد مگر من نویسنده نبودم؟

می گوید: چشم هایت را باز کن. من لباسم را عوض نکردم تو لباس جدیدی به تن من کردی آقای نویسنده.

نفس راحتی می کشم یادم می آید قرار بود در صحنه ای از داستان بعد از هماغوشی عاشقانه لباس سفیدی تنش باشد که او را مثل فرشته ها نشان دهد. یک لباس از جنس حریر و ساتن به رنگ سفید و براق. جوری که وقت دست می کشی سُر بخورد و از برآمدگی های تنش برود پایین. مثل روغنی که روی سطح خیس می ریزد. چشم هایت را ببندی و این همه زیبایی را با دست هایت نوازش کنی و مثل یک حس مثل یک عطر زیبا بریزی توی یک جام و به سلامتی بروی بالا.  

حس رخوت دارم. سبک. دلم می خواهد بخوابم.  حتی لذت خوابی که هنوز نکرده ام را می توانم پیشاپیش حس کنم.

می گویم: تو زنجیرها را چگونه گسستی؟

گفت: سخت است آقای نویسنده خیلی سخت است.

گفتم: ولی می خواهم تجربه کنم.

گفت: بریدن!

گفتم: بریدن از چه بریدن چه؟

گفت: به چشم های او نگاه کن!

دیدم دوباره نشسته دست ها زیر چانه و دارد قطره ی اشک سُریده میان خطوط لبهایش را مزمزه می کند.

می بینم چشم هایش عمیق است. چاه دارد. آدم را می کشد توی خودش.

زل می زنم. عمیق ولی ساده. پر از حرف ولی ساده.  ساده. ساده.

می گویم: چگونه می توانم از این همه قید و پیچیدگی ببرم.

می گوید: باید بدانی ما به ازای ِ عشق، نباید خواهشی بیرونی وجود داشته باشد. عشق بما هو عشق!

می گویم: مگر می شود دوست داشته باشی و دلت نخواهد که دوست داشته بشوی؟

می گوید: به زنجیرهایت فکر کن آقای نویسنده!

می بینم شخصیت های داستانم از خودم جلوتر هستند. من آن ها را در واقع نمی نویسم. آن ها مرا می نویسند. تلاش می کنم که بگویم که شما از نویسنده پیش افتاده اید. اما غرورم اجازه نمی دهد.

می گوید: زنجیرها سنگین هستند. هر چه قدر هم بال هایت قوی باشند و اشتیاق پرواز داشته باشی تو را خسته خواهند کرد.

می گویم: به خودم می بالم از این که شخصیت های داستانم از نویسنده پیشی گرفته اند.

زل می زند توی چشم هایم می گوید: من از تو پیشی نگرفته ام. شک می کنم نکند او نویسنده است. من یکی از شخصیت های داستان او هستم. از او می پرسم تو نویسنده ای؟ می گوید چرا که نه؟من از ابتدا که نویسنده نبودم بعدا که خلق شدم قرار شد نویسنده باشم. ترس تمام وجودم را گرفته. خدای من! واقعاً تمام این مدت من نویسنده نبودم.  او داشته مرا می نوشته. من واقعی نیستم؟ من نوشته های او هستم؟ سرم را تکان می دهم عینکم را جا به جا می کنم می گویم نه! من نویسنده ام. آقای نویسنده!

*

من عاشق تو شده ام.

اولین بار است که می گوید من! و نمی گوید او!

اویی در کار نیست.

می گویم: شخصیت داستانی که عاشق نویسنده اش شد! سوژه ی جالبی است.

می گوید: سوژه ها در ذهن نویسنده ها وول می خورند من ولی سوژه نیستم.

تو مرا خلق کرده ای با دست های خودت. مرا رنگ کرده ای. به من جان داده ای و پرواز. می بینی من چه قدر بالا می پرم. تو چرا پرواز نمی کنی؟ نمی خواهی؟ می گویم نمی دانم هنوز آمادگی ندارم. می گوید ولی توی ذهنت داری تلاش می کنی. می گویم تو ذهن مرا می خوانی؟ چیزی نمی گوید. دوباره مور مورم می شود. نکند او دارد مرا می نویسد. من نوشته های او هستم. یا او نوشته های من؟

.

چشم هایم را باز می کنم. گویی از خوابی طولانی برخاسته ام. حسی رخوتناک یک لذت و شعف غیر قابل توصیف. سبک، می خواهم پرواز کنم.

می گوید: باید دوست داشته باشی بی دریغ. بدون ما به ازای بیرونی بدون چشم داشت.

می گویم: سخت است. یعنی این جوری یاد نگرفته ام.

می گوید: کسی که یاد نگرفته باشد سخت می تواند یاد بدهد. هیچ وقت برای یاد گرفتن دیر نیست.

می گوید: عشق درد دارد.

دوباره داریم سماع می کنیم. همان رقص سبکبالانه بین زمین و هوا که مثل نوعی آداب و مناسک مذهبی می ماند. او پاهایش به زمین نچسبیده است. بین زمین و آسمان معلق است. مرا دنبال خودش می کشد.

من هم سبک تر شده ام.

.

عشق سبک می کند.

.

می گوید آقای نویسنده می شود فصل بعد را شروع کنی. می گویم تو که همه ی داستان را می دانی چه فرقی می کند.

می گوید: من همه ی داستان را نمی دانم. من در هر فصل با تو زندگی می کنم. تو مرا می نویسی  و من بزرگ می شود. هر فصل بزرگ تر می شوم.

می گویم “من” بزرگ می شود یا بزرگ می شوی؟

می گوید “من” برای خودش بزرگ می شود! ما نمی توانیم جلوی بزرگ شدنش را بگیریم ما فقط می توانیم راهش را هموار یا ناهموار کنیم.

 

می گویم: تو ولی ذهن مرا می خوانی!

می گوید: وقتی عاشق خالق خودت می شوی. می شوی او. می روی توی اندرونی هایش. با او یکی می شوی. من با تو یکی شده ام. من چیزی را حدس نمی زنم. من با تو زندگی می کنم.

می گویم: اگر من مسیر داستان را عوض کنم چه؟

می گوید: تو می توانی داستان را عوض کنی اما من دیگر عوض نمی شوم. من پریدن را آموخته ام.

می گویم: چه قدر تناقض چه قدر تضاد!

می گوید: نوشتن خیلی پیچیده است ولی عشق ساده است مثل رنگ سفید که فکر می کنی بی رنگی است. در حالی که این طور نیست. تو مرا می نویسی ولی من تو را زندگی می کنم.

می گویم یعنی چه که تو مرا زندگی می کنی؟ من نویسنده هستم یا تو؟ اگر تو مرا می نویسی بگو خلاصم کن. دارم دچار تناقض های درونی می شوم.

می گوید: من دارم تو را می نویسم. آقای نویسنده!

می گویم: اگر تو داری مرا می نویسی پس چرا من آقای نویسنده هستم؟

می گوید: چون داری داستان مرا می نویسی!

گیج شده ام.  

می گویم: دوست داشتن باید دو طرفه باشد.

می گوید: زنجیرها مهم هستند داشتن بال کافی نیست.

می گویم: می خواهم مسیر قصه را عوض کنم.

می گوید: اگر زنجیرها را پاره کرده باشی آخر قصه، تو هم خواهی پرید. تازه چه فرقی می کند بخواهی مسیر قصه را عوض کنی. می خواهی چه چیزی را بفهمی این که تو نویسنده هستی یا من؟ خیالت راحت باشد تو داری مرا می نویسی آقای نویسنده! من دارم روی پیش بینی رفتارهای احتمالی ات توی صحنه ی بعدی داستان فکر می کنم!

گیج گیج شده ام!

.

فکر می کنم آخر قصه را چه گونه بنویسم. خیلی برایم سخت است. عاشق شخصیت داستانم شده ام. در واقع شخصیت داستانم عاشق من شده است.

.

وسایل شخصی اش را ریخت توی یک چمدان کوچک و نگاهی به در و دیوار اتاقش کرد. موقع رفتن بود. مادرش هنوز از سر نماز برنخاسته بود. همان طور یک ریز داشت توی سجده اشک می ریخت.

گفت: مادر جای دوری نمی روم دارم می روم دنبال زندگی ام.

مادرش گفت: ولی این که رسمش نیست دختر بلند شود راه بیفتد برود آن ور دنیا که کسی را دوست دارد. که کسی را که دوست دارد پیدا کند. رسم نیست. حتی توی قصه ها.

می گوید: مادر من دوستش ندارم هزار بار گفته ام من او را گم کرده ام من در برابر او مسوول هستم من او را خلق کرده ام. من نویسنده ی او هستم.

می گوید: آخر او کیست؟ مگر می شود آدم شخصیت داستانش را گم کند بعد برود بیرون از داستانش جایی دیگر دنبال شخصیت های داستانش بگردد. تابه حال چنین چیزی نشنیده ام.

می گوید: راستش را بخواهی خودم هم خوب نمی دانم. باید پرواز کنم. بروم بالا، هر چه بالاتر بروم می توانم بهتر ببینم. و تا خوب نبینم خوب هم نخواهم فهمید.

.

نویسنده خسته شده بود. هر کاری می کرد نمی توانست از دست شخصیت داستانش رها شود. یعنی گرفتار شخصیت داستان خودش شده بود.

.

دوست آقای می گفت: شنیده بودیم نویسنده شیفته ی شخصیت های داستانش شود که خودش خلق کرده است ولی ندیده بودیم شخصیت داستانش راه بیفتد برود نویسنده اش را پیدا کند.

می گویم: اشتباه می کنی. من هنوز نمی دانم او مرا نوشته است یا من او را. من هنوز به درستی نمی دانم من او را توی داستانم دارم به سفر می فرستم که نویسنده اش را پیدا کند یا او مرا به دنبال پیدا کردن شخصیت داستانم می فرستد.

می گوید: داری خل می شود. من که نفهمیدم یعنی چه؟

.

می گوید: من خودم خواندم که چمدانش را دادی دستش. می گویم دست چه کسی؟ می گوید دست ِ شخصیت داستانت که برود دنبال نویسنده اش بگردد.

می گویم: یعنی من نویسنده ام؟

می گوید: به نظر من چمدانی را که او برایت آماده کرده بردار تو هم برو دنبال او بگرد.

می گویم: من نویسنده نیستم. می گوید توی این فصلی که خوانم او داشت تو را می نوشت.

سرم را می گذارم لبه ی میز.

می گویم: اسپرسو!

می گوید: تلخ!

می گویم: مثل قصه ام مثل خودم!

.

خوابم می برد. نمی دانم چه مدت. بیدار که می شوم اسپرسو هنوز داغ است ولی من مدت زیادی است خوابیده ام. اسپرسو را هُـرت می کشم. تلخ است تلخ ِ تلخ.

یاد می افتد وقت رفتن است. پروازم دیر می شود. باید چمدانی را که برایم بسته است بر دارم. باید بروم دنبال او.

مردد مانده ام اگر من او را نوشته ام او چه طور چمدان مرا بسته است که من بروم دنبال او بگردم.

می گویم: شاید این طوری قصه ات را نوشته ای که او چمدان تو را ببندد که بروی دنبالش.

می گویم: ولی من او را این طوری ننوشتم. یعنی یادم نمی آید او را این طور نوشته باشم.

.

می روم توی ِ اتاق کارم که بیمارهایم را آنجا می بینم تا چمدان را بردارم و راه بیفتم.

نشسته است روی همان صندلی چرمی دو دستش زیر چانه اش دارد اشک فرو غلتیده از چشمانش را مزه مزه می کند.

می گویم: تو مرا فرستادی که بروم دنبال تو، تو را پیدا کنم؟

می گوید: باید پرواز را بلد باشی! من سال ها است دارن دنبال تو می گردم.

می گویم: تو داری مرا می نویسی یا من تو را؟

می گوید: آقای نویسنده تو نویسنده هستی!

می گویم: پس این چمدان را چه کسی برای من بسته است؟

می گوید: زنجیرها همیشه مانع پریدن هستند.

.

می گویم: الان بهتری!؟

می گوید: خیلی سبک تر شده ام حس پریدن دارم.

می گویم: لباس های روشن به تو بیشتر می آید. دیگر لباس های تیره نپوش.

می گوید: من خیلی وقت است که تو را پیدا کرده ام.

می گویم: قرار بود من تو را به همه معرفی کنم. تو بهترین شخصیت داستان من بودی.

می گوید: پرواز را شروع کرده ای. دارد کم کم همه چیز یادت می آید. من نیازی به معرفی ندارم. من توی قصه خوانده می شوم. من توی قصه زندگی خودم را دارم.

می گوید: باید بروم یا نه؟

می گوید: به بال هایت نگاه کن به زنجیرهایت فکر کن.

.

پنجره را  باز می کنم. اشعه های خورشید تا وسط اتاق کارم می تابد.

هیچ کسی نیست.

تنهای تنها. ایستاده ام دارم به رفت و آمد آدم ها توی خیابان نگاه می کنم.

زنگ مطب زده می شود.

می روم در را باز می کنم.

پشت در ایستاده است. زل می زند توی چشم هایم. دست هایم را می گیرد. در آغوشش می گیرم. لب هایش داغ است. داغ داغ. می بوسم. شیرین است. چشم هایش را می بندد.

نمی دانم چه مدت گذشته است. سرم را بلند می کنم زل می زنم توی چشم هایش!

می گوید: تمام شد آقای نویسنده!

می گویم:

پایان

 

۳ دیدگاه

  1. سلام من این داستان رو دوبار خوندم. با دقت .دوبار در دو روز خوندمش. بعضی از تشبیهات جملات نغزش فوق العادهست. مثلا : تنها نگاهست که می ماند و یا ” مثل یک حس مثل یک عطر زیبا بریزی توی یک جام و به سلامتی بروی بالا. یا وقتی زیبایشو با رنگ ها داری توصیف میکنی یا چکیدن قطره اشک و …. این زیبایی ها کم نیست در داستان . با این وجود احساس میکنم سطحش برای من که یه خواننده معمولی هستم بالاست. احتیاج به تفکر داره. اینکه نویسنده که خالق شخصیت هاش هست در قبالشون مسئوله خیلی زیبا و قشنگ بیان شده و تا به حال در نوشته ای به این مفهوم و ایده ی جدید برنخورده بودم که آیا میشه شخصیت های داستان خالق نویسنده باشن؟ این ایده ی شما منو به فکر انداخت. بعله که میشه وقتی مولانا با آشنایی با شمس دیوان شمس رو می نویسه یه شخصیت هم میتونه خالق نویسنده ش باشه با همه این تفاسیر باز هم احساس میکنم متن برای من سنگین بود. خوش به حالتون که اینقد قشنگ میتونین کلمات رو کنار هم بچینین یا بهتره بگم اینقد قشنگ احساسات و عواطفتون رو روی کاغذ بیارید.

پاسخی بگذارید