موسی و اسماعیل درون

موسی و اسماعیل درون

موسی به دنیا آمدم

و هیچ نیلی با آمدنم نشکافت

کودک درونم اسماعیل بود

وقتی تمام کودکان دنیا داشتند روی درختان با گنجشک ها بازی می کردند

اسماعیل درونم زیر فشار تجاوز قربانی شد.

 

من سوختم

نسل من شیشه های ودکا را پر از بنزین می کرد

و به جای شادخواری کوکتل مولوتوف را با شادی پرتاب می کرد

مست شدم

مست می عشق با طعم عرق سگی

حدفاصل سه راه آذری، امامزاده حسن، یافت آباد

نرم ترین کاناپه ترکیبی چلیپا از آجرهای سرخ بهمنی بود

روی قطعه زمینی که اولین بار یه نام پدرش ثبت شده بود

 

توی یک اتفاق نادر

نادر اولین دوستم شد

و در کلاس دوم ابتدایی با تمام مواد فارغ التحصیل شد

کمد فلزی آبی رنگ مادرم زیر نور مهتاب می درخشید

و مادرم داشت با جارو عقرب ها را تار و مار می کرد

 

گل بازی کردم

درست کردن خانه های رویایی با کاهگل

و نفرین های مکرر مادر

و فرار با پاهایی کوچک که خیلی زود خسته می شدند

 

صبحگاهان یک روز جمعه

تنها خاطره ی مادری که هنوز درد زایمان را از تنش نسترده بود

گریه های کودکی در اتاق نوزادان

که گریه مادر را در پی داشت

 

درست مقابل چشمان حیرت زده ام

اسماعیل درونم را می دیدم که روی تمام درختان شاهتوت  بردار بود

و من هی به جوی فاضلاب کوچه های خاکی لگد می زدم

شاید از کوه طور آتشی بیاید و با خودش همه چیز را ببرد

 

پدرم هنوز هم می گوید کار کار انگلیسی ها است

 

خدا را چه دیده ای شاید یک روز با عصایم افتادم به جان مولوتوف

کوکتل را بیشتر دوست دارم.

 

موسی زاده شدم

و فرعون های بسیاری را زاییدم

وقتی همه ی کودکان جهان روی درخت ها با گنجشک ها بازی می کردند

من داشتم اسماعیل درونم را که زیر فشار تجاوز حلق آویز شده بود نظاره می کردم

 

مثل پرنده ها، پرنده های مهاجر سردم بود

ولی خوب می دانم آدم ها نمی توانند به جاهای گرمسیری مهاجرت کنند

پرنده ها می توانند

آدم ها جخ به جاهای سردتر کوچ می کنند

 

موسی به دنیا آمدم

و هیچ نیلی با آمدنم نشکافت

کودک درونم اسماعیل بود

 

ناصح

۲ دیدگاه

پاسخی بگذارید