زخم بند

زخم بند

زخم بند

منبع تصویر

فاطمه خانوم شیون کنان خودش را انداخت کف حیاط ِ خانه ی خاله نجیبه روی موزائیک های زردرنگ گل خورشیدی. در حالی که قطرات خون از لای انگشت های دستش بیرون می ریخت. با دست ِ راستش یکی دوتا از انگشت های دست ِ چپش را محکم گرفته بود و شیون می کرد. روسری اش رو سرش بود اما چادرش نصفه نیمه روی کمرش ول بود. تا به حال ندیده بودم چادرش از سرش بیفتد حتی توی ِ خانه ی خاله نجیبه.

خاله نجیبه با فاطمه خانوم همون روزهای اوّل که همدیگر را دیده بودند درست روزی که یک کامیون آجر ِ بهمنی (سفالی)  سر ِ زمین شان خالی کرده بودند صیغه ی خواهری خوانده بودند. به قول مادرم خاله نجیبه زردآلو، روی ِ برف پیدا کرده بود. از طرفی مثلا  به نوعی خاله ی ما هم می شد. هر چه بود الان به نظر می رسید فاطمه خانوم دلیل خیلی محکمی داشت که این طور شیون و زاری می کرد و از همه مهم تر چادرش را خیلی هم سفت به دندان نگرفته بود و از همه بدتر خودش را آن طور با آن دست های خونی روی موزائیک های زرد رنگ گل خورشیدی خاله نجیبه ول کرده بود بدون هیچ ترس و واهمه از اتفاقی که داشت می اُفتاد.

فاطمه خانوم رو به خاله نجیبه که کف گیرش هنوز دستش بود و سراسیمه خودش را رسانده بود بالای سر فاطمه خانوم گفت:

خواهر به فریادم برس. انگشتهام قطع شد. ای وای خدا این چه خاکی بود به سرم شد! الهی کوفت بخورند به حق پنش تن! (چیزی که همیشه به پنج تن می گفت) الهی آتیش جهنم بریزه توی حلقوم این پنج تا بچه ذلیل مرده تا دست از سرم بردارند. همیشه گرسنه اند. منم توی آشپزخونه ویلان که چیزی درست کنم شکم این توله سگ ها را سیر کنم.

همین طور بچه هایش را نفرین می کرد لاینقطع! و شیون می کرد.

 

خاله نجیبه سعی کرد دست های فاطمه خواهرخوانده اش را باز کند تا  انگشت هایی که می گفت قطع شده را ببینید.

نفرین نکن خواهر خدا را خوش نمی آید. طفل معصوم ها که گناهی ندارند. دستت را باز کن بگذار ببینم. اما مگر می گذاشت. چنان سفت دست هایش را گرفته بود که کار هر کسی نبود دستش را باز کند.

خاله نجیبه بهت زده نگاهی به موزائیک های گل خورشیدی زرد رنگش کرد. جانش بود و موزائیک های گل خورشیدی زرد رنگش! هر کسی را که می دید صدا می کرد و موزائیک ها را نشانش می داد و می گفت ببین چه گل های خورشیدی زرد رنگ زیبایی! خودم سفارشش را داده ام، از شهریار تا این جا آورده اند.

روزی دست کم دو سه نوبت آنها را می سایید. آب و جارو می کرد و شلنگ می گرفت و مثل یک شیئ قیمتی آنها را غسل می داد. هر وقت که خاله نجیبه را می دیدی چادر به کمر جارو رشتی و یک آفتابه ی مسی سفیدکاری شده در دست، داشت موزائیک هایش را جلا می داد. خاله روی ِ موزائیک های خانه شان مانور می داد و شوهرش هم همیشه بادی به غبغب می انداخت و درباره ی کاهگل اندود کردن پشت بام خانه به تنهایی و بدون کمک حتی یک نفر سخنرانی می کرد. البته همه می دانستیم دارد دروغ می گوید چون بیشتر کارهای خانه شان  را پدرم کمکش کرده بود.

 


 

واقعیت قضیه این بود که وقتی مجبور شدند از خانه ی دختر دایی شکوفه با قهر اسباب کشی کنند با فروش چند تا الگنو و گوشواره و کمی هم پس انداز شوهرش توانسته بودند یک قطعه زمین توی ِ حومه ی تهران اطراف یافت آباد که آن وقت ها از محله های نسبتا پررونق بود بخرند و خودشان خانه ای بنا کنند. به همین دلیل همه چیز خانه برایشان حکم مخلوق و دست ساز ِ خودشان را داشت. دختر دایی ِ خاله، راستش را بخواهید خیلی ندید بدید بود و خاله را مجبور می کرد مثل ِ کلفت ها روزی دست کم دوبار یک بار اول صبح یک بار هم غروب حیاط خانه را آب و جارو کند دست آخر هم هیچ وقت راضی نبود و حرف های درشت بار ِ خاله می کرد که اگر من نبودم چه کسی به شما غربتی های تازه از ده در رفته اتاق اجاره می داد.

دختر دایی شکوفه دو سه سالی زودتر از ما، از روستای پدری به تهران کوچ کرده بود. توی ِ روستا یک تکه زمین داشتند و یک خانه ی کوچک که آغلش هم ته حیاط بود دو تا گاو که البته یکی از گاوها خیلی خیلی پیر بود و کسی راضی نمی شد پول پایش بدهد آخرالامر مجبور شدند به قسمت بسیار ارزانی به قصاب روستا بفروشند. پنج تا گوسفند و یک قاطر که ابزار کارشان بود همه را فروختند و با ته مانده ی پولی که داشتند با الاغ پدر زنش وسایل ِ نیم بندشان را بار زدند و رفتند تا پای ِ جاده و نفری هفت تومان و پنج هزار کرایه دادند و از سر جاده با اتوبوس های دماغ دار ماک آمدند تهران و این خانه را با راهنمایی پسر عموی ِ شوهرش توی ِ وصفنارد خریدند جمعا به مبلغ دو هزار و هفتصد و چهل تومان تمام. فکر کنم حدود چهارصد و پنجاه تومان هم برایشان مانده بود البته این را مادرم همیشه می گفت.


پیش خودم فکر کردم الان است که خاله یا سنکوب کند یا چیزی به خواهر خوانده اش بگوید. ولی نه، زبانش انگار نمی چرخید یا ملاحظه ی در و همسایه را می کرد، فقط بهت زده داشت نگاه می کرد. چند لحظه به همین منوال گذشت. در همین چند لحظه تقریبا همه ی همسایه ها توی حیاط ِ خانه ی خاله جمع شده بودند مادرم هم خودش را رساند کنار همه درست روی ِ موزائیک های گل خورشیدی زرد رنگ!

محبوبه خانم رو کرد به خاله و گفت:

سید خانوم تو را به خدا بگو پسرت بیاید دیگر طفل معصوم دارد از دست می رود! من که لقمه ی توی ِ دهانم را کامل قورت نداده بودم خنده ام گرفت و غذا پرید توی گلویم و کم بود کار دستم بدهد. داشتم خفه می شدم. طفل ِ معصوم! ماشاءالله هیکل نخراشیده ای داشت این خاله ی ناتنی ما که اصلا طفل معصوم حتی به بچگی هایش هم نمی آمد چه رسد به حالایش!

مادرم نگاهی  به من کرد  که لب دیوار نشسته بودم با بلّه ای در دست و لب هایش را گزید و فقط یک کلمه گفت: مرگ! کار ِ همیشه ی من بود غذایم را بلّه می کردم و از نردبان کار ِ دست آقا جون چیزی که ما به پدرم می گفتیم بالا می رفتم و لب دیوار می نشستم و با کفترهایم هم غذا می شدم.

و من حساب کار با شنیدن کلمه ی مرگ دستم آمد.

خاله گفت: آخه محبوبه خانم چی بگم. تو که پسر ِ منو میشناسی. اون که به این راحتی ها بیا نیست!

محبوبه خانوم گفت: می گویی چکار کنیم تنها پسر بچه ی نابالغ که یا مادرش یا پدرش سید باشد تا هفت خانه از هر طرف فقط پسر شما است.

مادرم گفت: می دانم. ذلیل مرده الان اگر بگویم بیا می شود طلا، می شود اشرفی انگار می خواهد چه غلطی بکند، کّره خر به بابایش رفته است!

محبوبه خانوم گفت: نجیبه خانوم اجازه می دهید من به او بگم؟

افروز خانوم زن ِ آقای ِ نامور بقال محله گفت: شما به او بگو اگه بیاید من یک بستنی به او می دهم راضی می شود! که داشت دروغ می گفت. آقا سلیمان یا همون آقای نامور کسی نبود که بستنی مفتی به کسی بده!

زینب خانوم زن آقا یدالله که راننده ی اتوبوس واحد بود گفت: شوهرم می گوید شراب ِ شیراز، دوای ِ هر دردی است. یک دفعه گویی حرف بسیار نامربوطی زده باشد لب گزید. همه برگشتند چپ چپ به او نگاه کردند. من چیز ِ زیادی نفهمیدم.

خلاصه همه داشتند تند و تند نظر می دادند که چه طور بتوانند پسر ِ کوچک ِ خاله ی مرا راضی کنند تا بلکه به این کار راضی شود.

مادرم برگشت رو به من و گفت: برو به داداشت بگو زیر والور را کم کند غذا نسوزد.

من هم به سرعت رفتم پایین و گفتم تا زود برگردم و ماجرا را از دست ندهم. یکی شده بود طبیب پیشنهاد می کرد سرگین شتر پیدا کنیم. آن را بسوزانیم خاکسترش را با عسل موم دار تازه روی ِ زخم بگذاریم خوب می شود. برای ِ شاهد هم یکی از آشنایان دورش را مثال می زد که به همین روش انگشت ِ قطع شده اش را پیوند زده بودند!

محبوبه خانوم با بی حوصلگی برگشت نگاهی کرد و گفت: حالا ما این بلبشو شتر از کجا گیر بیاورییم پشگلش پیش کش!

دوباره من خنده ام گرفت! با صدای بلند زدم زیر خنده! این بار مادرم حتی مرگ هم نگفت و این معنایش این بود که گورم را با دست های خودم کنده ام. کتک مفصل! و چغلی به آقا جون! ولی من چکار کنم راست می گفت محبوبه خانوم شتر حیوان مناطق گرمسیر است من توی کتاب جغرافی سال پیش خوانده بودم. توی آب و هوای تهران که خیلی شتر پیدا نمی شود.

یکی دیگر از همسایه ها گفت: ببریمش پیش رحیم آقا.

مادرم گفت: رحیم آقا؟

گفت: آره دیگه رحیم آقا دواچی.

مادرم گفت: رحیم آقا اگر کار بلد است فکری به حال خال های روی صورت زنش بکند! هر کدام شده اند قد یه سیب زمینی پشندی و در حالی که این را می گفت دست هایش را هم مثل ِ کاسه کرد و اندازه ی سیب زمینی ها را هم نشان داد.

دوباره من خنده ام گرفت! یک لحظه زنی را تصور کردم که از صورتش چند تا سیب زمینی آویزان بود و توی کوچه های محله راه می رفت!

محبوبه خانوم گفت: راس می گوید خب آباجی، این حرفا چیست که می گویید. تنها درمانش این است که پسری نابالغ از پدر یا مادریِ سید روی ِ زخمش دوا بریزد.  به خدا یک روزه خوب می شود.

فاطمه خانوم کف حیاط روی موزائیک های گل خورشیدی زرد رنگ تقریبا داشت خرناس می کشید. و مدام ضجه می زد که انگشتهایم قطع شد. راستش توی ِ همین چند لحظه بیش از صد بار این جمله را تکرار کرده بود ولی هنوز هیچ کس نتواسته بود انگشت های قطع شده اش را از نزدیک ببیند. فقط خونش را دیده بودیم.

خاله نگاهی به موزائیک های گل خورشیدی زرد رنگ کرد و داد زد داوووووود! یعنی اسم ِ داوود را چنان کش داد که صد تا معنی داشت. معنای این گونه صدا کردن این بود که اگر نیایی و این غائله را ختم به خیر نکنی پوستت را خودم با همین دست هایم خواهم کند.

جوابی نیامد.

داوود نبود.

این جور موقع ها داوود جن می شد و اسمش بسم الله! تا اسمش را می آوردی خودش نبود. غیب می شد. دود می شد می رفت هوا، آب می شد می رفت زمین.

داووووووووووود! این بار بلندتر و با حالت زنجمویه و التماس!


 

داوود بالاخره توانست کاری به عنوان نگهبان بیمارستان برای خودش پیدا بکند. از وقتی که به قول خاله نجیبه از اجباری برگشته بود بیکار بود. خاله نجیبه هنوز به خدمت زیر پرچم می گفت اجباری! با وساطتت یکی از اقوام دور توی ِ بیمارستان شماره دو به عنوان نگهبان شیفت شب توی ِ بخش اورژانس مشغول به کار شد.

داوود قدی متوسط داشت خیلی لاغر و زردنبو بود. چشم هایی ریز و بادامی که نه به پدرش رفته بود و نه به چشم های سبز رنگ مادرش. بیشتر به نظر می رسید به خدا بیامرز پدربزرگش رفته بود. اگر کسی توی ِ دو سالگی او را دیده بود و حالا بعد از هیجده سال الان دوباره او را در بیست سالگی می دید محال بود نشناسد. انگار فقط کشیده شده بود همین، مثل برنجی که ری می کند و قد می کشد. هیچ فرقی نکرده بود. خب درس هم که نخوانده بود یعنی توی ِ مدرسه می گفتند استعداد درس خواندن ندارد ولی مادرم می گفت بچه ای که از مدرسه بیاید برود توی مغازه دوچرخه سازی بعدازظهرها تا پاسی از شب شاگردی کند که نمی تواند درس بخواند که! می تواند؟

فکرش را می کردی، می دیدی مادرم پر بیراه هم نمی گوید. صبح ها می رفت مدرسه تا ظهر و از آنجا یک راست می رفت دوچرخه سازی و پادویی می کرد. تا نه ده شب که برمی گشت خانه. تابستان هم که تمام وقت می رفت دوچرخه سازی شاگردی می کرد. تابستان حقوقش می شد پنجاه تومان و باقی سال بیست تومان برای یک ماهش. کار سختی بود. تویِ  ِکار ِ دوچرخه سازی هم آخرش چیزی نشد.

از اجباری که برگشت زن می خواست. پدرش گفت کار که گیر بیاوری می رویم خواستگاری صغری. مادرم می گفت خاله نجیبه صحبت های مقدماتی را با مادر صغری کرده و رضایت آنها را گرفته است. آنها هم گفته اند کار که پیدا کرد تشریف بیاورید.


پدر صغری کارگاه کوچک موزائیک سازی توی حاشیه ی شهریار سر ِ راه ِ جاده ی قدیم تهران به کرج داشت. دو تا کارگر هم داشت که برایش کار می کردند. یکی از این وانت دوج های دیزلی خیلی زمخت و بدقواره ی آبی آسمانی رنگ هم داشت که وقتی روشنش می کرد صدایش صدای ِ همه را در می آورد و با آن مصالح ساختمانی به خصوص موزائیک های ساخت خودش را جا به جا می کرد. وانت دوجش چنان دود سیاهی از توی ِ اگزوزش بیرون می داد که فکر می کردی چند تا لاستیک کامیون توی ِموتورش آتش زده باشند. طبقه ی بالای همین کارگاه دو تا اتاق و یک دستشویی و حمام و آشپزخانه ای کوچک هم درآورده بود و با زن و بچه اش همان جا زندگی می کردند. عاشق وانت دوجش بود.

هر صبح صبحانه اش نیمرو بود که کبری خانوم برایش درست می کرد.  تخم مرغ هایش، تخم ِ مرغ هایی بود که خودشان گوشه ی کارگاه نگه می داشتند. ده پانزده تا مرغ قد و نیم قد و رنگ و وارنگ و دو تا خروس که البته مرغ هایش روزی چند تایی تخم برایشان می گذاشتند. از این تخم ها روزی دو تا سهم پدر ِ صغری بود. اضافی هم می آمد جمع می کردند می فروختند به در و همسایه. کبری خانوم هر صبح با روغن حیوانی تخم مرغ ها را نیمرو می کرد. رویشان زردچوبه و کاکوتی می پاشید. زرده ها نباید زیاد سفت می شد مگر نه پدر صغری آسمان و زمین را به هم می رساند. البته که کبری خانوم بعد از بیست و سه سال زندگی مشترک یاد گرفته بود چه طور شوهرش را راضی نگه دارد.


 

خدا خیرت بدهد مشدی این ها را می خواهم. آره درست همین گل خورشیدی های زرد رنگ را.

نجیبه خانوم اینها که زرد نیست اُخرایی است. فرق دارد با زرد.

نجیبه خانوم گفت: من نمی دانم من همین ها را می خواهم درست چهل و پنج مترتمام!

واسه خودت ماشالله معماری شدی نجیبه خانوم حساب کتاب دستتان است!

من همین گل خورشیدی ها را می خواهم همین زرد رنگ ها را.

باشد آبجی ولی عرض کردم خدمتتان که این ها زرد نیست اُخرایی است. به هر تقدیر پنجاه متر برای شما قالب میزنم. تا آخر هفته آماده است.

نه من چهل و پنج متر می خواهم. وقتی چهل و پنج متر موزائیک لازم دارم چرا باید پول پنج متر بیشتر را بدهم.

نمیشه آبجی من برات درست چهل و پنج متر بزنم اولا چون بسته ی سیمان و تعداد قالب هام اینجوری نیست که کار نصفه بزنم ده متر ده متر آماده می کنم. در ثانی بعدش که موزائیک ها را بردید و چند تا کم شد من نمی توانم دوباره برایتان همین موزائیک ها بزنم ممکن است همین رنگ در نیاید و دو رنگ بشود.

من چهل و پنج متر می خواهم. که شوهرش به زبان آمد:

زن این قدر جدل نکن. اوستا که غریبه نیست خیر و صلاح ما را می گوید. بزن اوستا بزن برایمان بیاور.

پدر صغری گفت: مشکلی نیست موزائیک که برای آدم نمی ماند آدم ها برای هم می مانند! موزائیک برای زیر پا است. باید آدم خیلی مراقب باشد زیر پای هر نامردی نیفتد.


پدرم گفت: زن باید به حرف شوهرش گوش کند. زن باید مطیع باشد اصلا چه معنا دارد که زن بی اجازه ی شوهرش پول هایش را بردارد خیرات کند.

مادرم گفت: خیرات نکردم کار ِ خیر کردم نداشتند خب. دستشان را پیش چه کسی دراز می کردند. جز ما که کسی را نداشتند. آدم که نمی تواند توی روزهای سختی دوست و آشناهایش را فراموش کند! حالا نگفتند که پس نمی دهند پس می دهند.

پدرم گفت: پسرش می خواهد زن بگیرد دارد هیجده سال از آن موضوع می گذرد دیگر چه موقع می خواهند پس بدهند. من که نمی فهمم.

مادرم گفت: تو هم نبش قبر می کنی نقل امروز و دیروز که نیست. عمری از این موضوع گذشته است زشت است عَلَمَش کنیم.

گفتم: یادت نیست کوچک که بودیم جرات نداشتیم وارد حیاط خانه ی خاله نجیبه بشویم. می گفت موزائیک هایم نجس می شود.

مادرم فقط نگاه کرد اشک توی ِ چشم هایش حلقه زده بود. بغض کرد. پدرم استکان چای اش را هورت کشید البته طبق معمول با یک مشت قند!

نهایتا این پدرم بود که باید تسلیم می شد. چون حریف سلاح کاری مادرم نمی شد. تا کم می آورد می زد به صحرای کربلا  که تو از همان اول هم با خانواده ی من مشکل داشتی و چشم دیدن آن ها را نداشتی.

مادرم بلند شد رفت آشپزخانه و خودش را با ظرف و ظروف مشغول کرد. یعنی قهرم!


پدرم گفت: آن ماله را به من بده باید زیر سازی اش صاف و یک دست شود تا مشمع رویش خوب بخوابد مگر نه وقتی کاهگل ها را رویش بخوابانیم ممکن است سوراخ شود یا شیب مناسب نداشته باشد آب جمع شود زمستان کارتان زار است سقف چکّه خواهد کرد.

شوهر خاله نجیبه ولی عجله داشت کار زودتر تمام شود.

پدرم گفت: برو کاهگل ها را کمی دیگر لگدمال کن. تا کاه و گِل یک دست و خوب مخلوط شود.

شوهر خاله نجیبه خودش را به نشنیدن زد. پدرم مجبور شد بعد از ماله کشی و زیرسازی پشت بام، خودش برود پایین و کاهگل را دوباره خوب لگد کند. شوهر خاله نجیبه به هوای ِ آوردن چایی رفته بود پایین نیم ساعتی بود برنگشته بود.

کار ِ پدرم که تمام شد توپ مشمع را به دوش گرفت و از نردبان دست ساز خودش بالا رفت. نردبان را  هم آورده بود توی ِ کار ِ کاهگل کاری پشت بام استفاده کنند. به دقت مشمع دو لا را باز می کرد آن را برش می زد و برش بعدی را روی قسمت قبلی به سمت پایین شیب پشت بام می خواباند. طوری که آب باران و برف یک راست برود سمت دریچه ی ناودان. باد هم اذیت می کرد. یعنی توی اردیبهشت همیشه باد وجود  داشت کار را نمی شد خواباند. پدرم چند تا آجر گوشه و کنار مشمع ها گذاشت. و رفت پایین و کپه های کاهگل را چند تا چند آماده می کرد و بالا می آورد و از دو طرف پشت بام همزمان آن ها را می خواباند روی مشمع ها.  دم غروب بود. تقریبا کار داشت تمام می شد.

شوهر خاله نجیبه در حالی که دستش به کمرش بود نگاهی به پشت بام کرد و گفت: بد نشد. به نظرت آن طرف پشت بام کمی شیبش زیاد نیست.

پدرم دمغ نگاهی کرد و گفت: نه تراز گذاشته ام خیالت تخت! یک قطره آب باران هم جمع نخواهد شد.

شوهر خاله نجیبه صدا زد: نجیبه! نجیبه!

و خاله نجیبه از آن پایین گفت: بله!

شوهرش گفت: بیا بالا ببین چه کرده ام. بهترین معمارها هم نمی توانند مثل من کاهگل کنند.

پدرم چیزی نگفت.

من خیلی حرص خوردم.


فاطمه خانوم ناله می کرد و به داوود التماس می کرد. داوود هم که داشت از آن گریه های مصنوعی اش می کرد. از دهانش پرید و گفت:

اگر این کار را بکنم شما که بروید مادرم مرا خواهد کشت.

موزائیک هایش نجس می شود.

خاله نجیبه مثل لبو سرخ شد. چیزی نگفت فقط لب گزید.

مادرم برگشت رو به خواهرش گفت: جان جدت مدیونی اگر بچه را کتک بزنی!

خاله نجیبه زد زیر هق هق گریه و بریده بریده گفت: من اصلا بچه هایم را کتک می زنم؟  دستم قطع بشه به حق امام رضا، اگر من دست روی بچه هایم بلند کنم.

دوباره من خنده ام گرفت. مادرم سرخ شد. این بار هم نگاهم نکرد. چادرش را روی سرش کمی جلوتر کشید که من از این بالا صورتش را نبینم.

خاله نجیبه داشت دروغ می گفت. گریه اش هم مصنوعی بود. من خودم بیش از صد بار دیده بودم که چه طور با هر چیزی که گیرش بیاید بچه ها را کتک می زند. از دسته ی جارو و شلنگ و ترکه گرفته تا دست هایش که خیلی هم درد داشت.

خاله نجیبه برگشت رو به داوود و گفت: نه پسرم من کی شما را کتک می زنم؟  نه خیالت راحت باشد. کارت را بکن!

داوود گفت: به روح آقا بزرگ قسم می خوری که کتکم نمی زنی. تنها قسمی که فکر می کرد تاثیر گذار است.

خاله نجیبه داشت کم کم قافیه را می باخت. عصبی و دستپاچه بود. معلوم بود دارد به زور جلوی خودش را پیش در و همسایه می گیرد تا خراب کاری نکند.

مادر تا اسم آقا بزرگ را شنید بغض کرد. با گوشه ی چادرش قطره اشکی را که روی گونه اش چکید پاک کرد.

خاله نجیبه گفت: نه پسرم خیالت راحت باشه کاری با تو ندارم.

داوود گفت: قسم بخور.

خاله نجیبه مجبور شد قسم بخورد به روح آقا بزرگ که کاری به کار پسرش ندارد. تا داوود کارش را بکند.

تا خاله قسم خورد صدای گریه ی داوود تبدیل شد به صدای مضحک خنده و نوعی صدا که از ته گلویش در می آورد مثل پاک کردن خلط ته گلو. از همان اول هم می دانستم گریه نمی کند دارد بازی در می آورد. ما با هم بزرگ شده بودیم.


خاله نجیبه گفت: امشب باید برویم خواستگاری شما هم بیایید.

مادرم گفت: مبارک باشد انشاء الله خوشبخت باشند. نیازی نیست ما مزاحم شویم. بعدا توی عقد و عروسی به حد کافی مزاحم خواهیم شد.

خاله نجیبه گفت: نه به ارواح آقا بزرگ ناراحت می شوم، باید بیایید. من به جز شما چه کسی را دارم که ببرم آنجا. نمی گویند کس و کارتان کیست؟

مادرم تسبیح را از سجاده برداشت و استخاره کرد. دوباره گفت: بهتر است ما نیایم.

ولی خاله نجیبه دست بردار نبود. زد زیر گریه. از همان ها که مصلحتی بود و باعث خنده ی من می شد.

گفت: در و همسایه چه می گویند؟

مادرم دوباره استخاره کرد و گفت:  بگو قل اعوذ برب الناس!

خاله دست بردار نبود: مثل بچه ای که پایش را می کند توی یک کفش که الا و بَّلا و تا به مرادش نرسد ونگ می زند خاله هم مهارت زیادی داشت تا به مقصودش برسد.

مادرم در حالی که تسبیح می چرخاند گفت: باشد ولی پدر ِ بچه ها نمی آید. این هفته دو شیفت سر کار می رود. مرخصی هم نمی تواند بگیرد.

دوباره خاله نجیبه زد زیر گریه و گفت: از اول هم ما را دوست نداشت. نمی خواست با ما رفت و آمد داشته باشد.

مادرم گفت: فردا خبرم کنید با هم برویم.

خاله داشت گریه می کرد.

مادرم رفت سر وقت ِ نماز عصرش!

خاله مجبور شد دمش را بگذارد روی کولش و برود. این بار ترفندش نگرفته بود.


پدر صغری گفت: دختر است و دین دارد به گردن مادرش هر چه کبری –مادرش – بگوید.

کبری خانوم برگشت و رو به پدر صغری گفت: خدا نیاورد آن روز را که ما روی حرف شما حرف بزنیم مشدی حرف ما همان حرف شماست.

کاملا معلوم بود این حرف ها را از قبل تمرین کرده اند.

کبری خانوم ظرف میوه را برداشت و جلوی مهمان ها گرفت.

بفرمایید تو را به خدا قابل دار نیست.

مادرم با آن که خیلی راضی به آمدن نبود گفته بود که در کار خیر نمی تواند نه بیاورد بنابراین مجبور است که برود پس می رود. ولی سعی خواهد کرد زیاد دخالت نکند.

پدر صغری که با شنیدن مجیزگویی های زنش نیشش باز شده بود توی جایش تکانی خورد و در حالی که دستش رفت سراغ نوک سبیل های قهوه ای و نسبتا کم پشتش که عادت داشت مواقع اضطراب آن ها  بگیرد به زور بکشد و بگذارد لای دندان هایش و بجود گفت:

خب می دانید که توی این دوره و زمانه دختر تربیت کردن چه قدر سخت است. خیلی خون ِ دل خوردیم تا دختر را به اینجا برسانیم. خب برایش کم هم نگذاشتیم. سواد هم دارد یعنی کمالاتش کامل است تا پنجم درس هایش را خواند. بعدش هم کنار دست ِ مادرش برای ِ خودش کدبانویی شد و درس شوهر داری خواند. روی حرف بزرگترش هم حرف نمی زند. یعنی اصلا حرف نمی زند گاهی فکر می کنم خدا به این دختر خدا را شکر زبان نداده است.

داوود سرش را بالا نمی آورد. زل زده بود به میوه های توی ِ پیش دستی اش! جرات نداشت دست دراز کند و میوه بخورد.

شوهر خاله نجیبه گفت: بله مشدی ما خودمان شش تا بچه بزرگ کرده ایم همه ی این مشکلات را می دانیم پدر آدم در می آید تا بچه ها به اینجا برسند. برای ما که سودی ندارند فقط ضرر،  پیرمان را در می آورند.

پدر صغری گفت: بله حق با شماست.

خاله نجیبه گفت: بله ای بگویید تا کاممان را شیرین کنیم.

کبری خانوم چادرش را جلوتر کشید و دور دهانش را با چادرش پوشاند تا قندی که توی ِ دلش آب می شد را کسی متوجه نشود.

پدر صغری گفت: خب بالاخره رسم و رسوماتی هست. صحبت هایی هست. باید همه ی سنگ هایمان را وابکنیم.

مادرم طاقت نیاورد رو کرد به پدر صغری و گفت: مشدی کارزار که نیست نهر علقمه را که نمی خواهیم روی همدیگر ببندیم. امر ِ خیر است در کار خیر باید آسان گیر باشیم سفارش بزرگان دین است. جوان هستند آینده مال اینها است کمکشان کنیم که بروند سر خانه زندگی خودشان.

پدر صغری گفت: ما سخت نگرفته ایم سید خانوم. ولی به هر حال حق و حقوق مادرش است من از حق خودم می گذرم ولی نمی توانم از حق مادر دختر بگذرم مدیون خواهم بود باید آن دنیا جوابگو باشم.

مادرم گفت: حالا بفرمایید برویم سر اصل مطلب ان شاء الله که خیر است مادرش هم خیر دخترش را می خواهد.

پدر صغری که گویی منتظر بود موقعیت مناسب پیش بیایید با کمی منّ و منّ گفت: شیربها که همه اش مال مادر دختر است حق شیردهی است حق شب هایی است که نخوابیده و شیره ی جانش را ریخته توی حلقوم این دختر تا ببالد و بشود این که حالا شده است. شما هم که غریبه نیستید. دخترمان را می سپاریم دست آشنا تا خیالمان راحت باشد که بزرگتری بالای سرش هست.

شوهر خاله نجیبه گفت: بله مثل دختر خودمان از او مراقبت خواهیم کرد. شما خیالتان راحت باشد.

پدر صغری ادامه داد: هفتصد و پنجاه تومان وجه رایج مملکت بابت شیربها و سه تکه از وسایل جهیزیه با خانواده داماد که خب می دانید رسم است دیگر، البته مهریه را هم که نه کسی داده و نه کسی گرفته فقط از باب رسومات است که آن هم می شود یک جلد کلام الله و یک جام آیینه و یک دست شمعدان به اضافه ی هزار تومان وجه رایج مملکت به علاوه یک اصله درخت گردو هم در روستای خودمان، بر ذمّه ی داماد است که پشت قباله اش بیندازید.

شوهر خاله نجیبه انگار که عقرب جراّره نیشش زده باشد از جا جهید و گفت:

ای مشدی هفتصد و پنجاه تومان!، چه خبر است. شمش طلا که نمی خریم داریم دختر مشدی را به کنیزی می بریم.

با شنیدن این حرف مشدی که خیلی ناراحت شده بود گفت: شمش طلا که نه اشرفی دارید می برید. دسته ی گل، خانوم. بیشتر از این ها می ارزد.

مادرم بی مقدمه گفت: صلوات!

همه ساکت شدند.

کمی به هم نگاه کردند و زیر لب با بی میلی صلواتی فرستادند. البته آخر صلوات را بلندتر از اولش ادا کردند. مادرم که داشت تسبیح می چرخاند گفت: عصبانیت خلق و خوی شیطان است. باعث می شود چوب لای چرخ امر خیر برود. کوتاه بیایید.

مشدی گفت: ما که چیز نگفتیم سید خانوم الان نرخ این است رسم و رسوم است. دختر شوهر نداده ایم ولی توی دوست و آشنا که زیاد دیده ایم. همین دو ماه قبل دختر خواهر کبری با ششصد و هفتاد تومان شیربها رفت خانه ی بخت. ما که نمی توانیم از آنها کم تر بگیریم. می توانیم؟

مادرم چیزی نگفت: ذکر گفت. قل اعوذ برب الناس.

خاله نجیبه به حرف آمد. نه مشدی رقم ات خیلی تیز است. ماست را هم می بّرُد چه برسد به رشته ی امّید ما که نازک تر از این حرف ها است. با هزار امید در خانه ی شما آمده ایم.

پدر صغری گفت: من که گفتم حق و حقوق مادر دختر است توی آن دنیا من باید جوابگو باشم. خودتان که می دانید نمی شود حق مادر را نادیده گرفت و پایمال کرد.

خلاصه اوضاعی بود. شده بود بازار مکاره، چانه می زدند و رقم ها را پایین و بالا می کردند. مادرم تماشا می کرد و ذکر می گفت.

تا این که با ششصد تومان و تهیه ی لحاف و تشک عروس، یک عدد کمد چوبی و یک تخته فرش دوازده متری دست باف توسط خانواده داماد و هزار تومان وجه رایج مملکت هم از بابت مهریه به علاوه یک اصله درخت گردو در روستا، صلوات فرستادند. البته شوهر خاله نجیبه اصرار داشت شیربها باید بشود پانصد تومان در غیر این صورت فرش شش متری خواهند خرید. که با پادرمیانی مادرم غائله خوابید. مادرم در گوش خواهرش گفت: شکر خدا دستتان به دهانتان می رسد. ده پانزده تخته فرش هم که به شما ارث رسیده یکی را هم بدهید بچه ی خودتان بیندازد زیر پایش راهی دوری نمی رود. خاله هم در گوشش شوهرش گفت که این موضوع را کش ندهد خودش می داند چه طور این مساله را حل کند.

صغری چای آورد. چادر سفید روی سرش کمی هم کبری خانوم سرخاب سفیدابش کرده بود و لپ هایش قرمز بود. سینی گرد ِ مسی با استکان های کمر باریک و نعلبکی هایی که عکس شاهان قجری رویش بود! یک قنددان نقره ای که درش نیم دایره به سمت پایین باز می شد. با قندهایی به سفید برف که معلوم بود فریمان است.

نیش خاله نجیبه تا بنا گوش باز شد. خاله هیچی هم که نداشت زبانش مار را از لانه بیرون می کشید. چنان قربان صدقه رفت که دختر با چند کلمه خام شد. ولی بعد تلافی می کرد پوست از سرش می کند.

کبری خانوم جعبه ی شیرینی هایی که خاله نجیبه سر راه خریده بود را باز کرد و به همه تعارف کرد و گفت:

تو را به خدا دهانتان را شیرین کنید این حرف ها همه جا هست بالاخره خواستگاری پایین و بالا دارد. بفرمایید. چیزی به دل نگیرید مشدی هم خیر دخترش را می خواهد.


داوود گریه می کرد و می گفت: تو قسم خوردی به روح آقا بزرگ. تو رو به روح آقا بزرگ نزن.

خاله نجیبه می گفت: پدر سگ مگر من هزار بار به تو نگفتم جان من است و این موزائیک ها.  چه طور به خودت اجازه دادی این کار را روی موزائیک های من بکنی.

داوود زیر دست و پای خاله نجیبه ناله می کرد. می گفت خودت گفتی. من که نمی خواستم.

خاله نجیبه گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. انگار بلایی سر جگرگوشه اش آمده بود. چشم هایش را بسته بود و بد و بیراه می گفت و کتک می زد. حالا من چه طور نجاست را از این موزائیک ها پاک کنم.


همراهان بیمار تصادفی می زدند توی سرشان و حیران مانده بودند که چه کسی این کار رو با مصدومشان کرده است. مسؤول انتظامات بیمارستان می گفت:

تا به حال چنین چیزی سابقه نداشته. البته داشتیم که بیمار فرار کند یا کسی که با ماشین زده به کسی بعد از رساندن مصدوم در برود. اما این یک قلم را نداشتیم.

همراهان مصدوم پایشان را کرده بودند توی ِ یک کفش که الا و بلا باید رییس بیمارستان همین الان بیاید و جوابگو باشد.

دکتر گفت: ما خودمان مساله را حل کردیم. مصدوم را با مواد بهداشتی ضدعفونی کردیم الان هم حالش خوب است. خطری او را تهدید نمی کند. هم خونریزی اش بند آمده به حمدالله شکستگی پایش هم جزیی است. گچ گرفتیم.  حتما رسیدگی می کنیم تا بفهمیم کار چه کسی بوده است.

یکی از همراهان مریض که به او خان دایی می گفتند و سبیل های غلط اندازی داشت گفت:

نه اینجوری هم نیست دکتر، مملکت حساب و کتاب دارد، قانون دارد، من خودم به صُلابه اش می کشم. اون کارو بایست می رفت و سر قبر ارواح آباء و اجدادی اش می کرد. مصدوم ما مگه کاسه مستراح است!

این چه بیمارستانی است؟ مادر مصدوم گفت.

از کجا معلوم فردا توی ِ غذای بچه ام این کار را نکنید.

دکتر گفت: مادر ِ من این کار را نکنید، یعنی چه؟ ما که اصلا نمی دانیم کدام شیر پاک خورده ای این کار ِ زشت را انجام داده است سابقه نداشته چنین کاری. حتما رسیدگی خواهد شد شما هم لطفا نظم بیمارستان را به هم نریزید.

یکی دیگر از همراهان که فکر می کنم برادر کوچک تر مصدوم بود گفت:

نظم و انضباط چیست دکتر؟ کدام نظم ؟ روی زخم برادر ما به جای دوا و درمان … دکتر خواست حرفش را قطع کند و چیزی بگوید که ادامه داد بعد می فرمایید نظم؟  اگه یکی بیاید روی زخم خودتان یا عزیزانتان این کار را بکند باز هم همین حرف را خواهید زد. ما برادرمان  را آوردیم بیمارستان که معالجه اش کنید نه این که روی زخمش همانی که لایق ارواح پدرتان است را بکنید.

دکتر رو کرد به مسؤول انتظامات و گفت لطفاً این ها را راهنمایی بفرمایید به سالن انتظار و اگر شکایتی دارند شکایت شان را بنویسند و تحویل بگیرید  تا فردا بدهیم رییس بیمارستان برای رسیدگی.

مسؤول انتظامات داد زد: نگهبان بخش! نگهبان بخش امشب چه کسی است؟ دفترچه ای که دستش بود را باز کرد و نگاه کرد گفت: نمی شناسمش شاید از پرسنل جدید باشد.

دوباره صدا کرد ولی صدایی نیامد. پرستارها و بهیارها به همدیگر نگاه کردند.

یکی از کارکنان گفت: جدید بود من نمی شناختمش. اولین بار بود توی بخش می دیدمش.

مسؤول انتظامات رفت که نگهبان بخش را پیدا کند.


خاله نجیبه گفت: آن قدر می زنمت تا خون بالا بیاوری. حالا هر کسی دستش زخم شده بود و محتاج تو،  باید بشوی حاتم طائی.

داوود ناله می کرد: خودت گفتی به قران.

بالاخره خاله نجیبه خسته شد. داشت از حال می رفت. لیوان آب را برداشت و از شیر آب پر کرد و خواست بخورد تا حالش جا بیاید. سرش گیج رفت  و اُفتاد کف آشپزخانه. لیوان توی دستش شکست. و خون از دستش راه افتاد.

پاهای داوود سست شد. اختیارش را از دست داد.


مدیر مدرسه گفت: نه این بچه به درد مدرسه نمی خورد. نه درس می خواند نه حرف گوش می کند.

ما جرات نکردیم به والدین بچه بگوییم پسرتان چه کاری با او کرده است.

خاله نجیبه از آن گریه ها می کرد. می گفت: شما اشتباه می کنید به خدا دروغ است پسر من این کار را نکرده است.

مدیر مدرسه گفت: ای خانوم چند تا از بچه های مدرسه با چشم های خودشان دیده اند که اول با مشت زده توی ِ صورت آن بچه بعد که صورتش خونین شده آن کار زشت را روی صورت بچه کرده و پا گذاشته به فرار. از آن روز هم دیگر به مدرسه نیامده است. مگر نه تنبیه درست و درمانی برایش داشتم. می خواستم جلوی همه ی بچه های مدرسه فلکش کنم تا درس عبرتی باشد برای سایرین بعد هم پرونده اش را بگذارم زیر بغلش که برود ردّ کارش.

مدرسه جای این گونه بچه ها نیست.


شب عروسی بود. همه نگران و عصبی بودند.

مادرم خاله نجیبه را صدا زد و گفت: حالا بعضی از رسم و رسومات را نباید مو به مو به جا آورد لازم هم نیست خیلی.

خاله نجیبه گفت: پس چه طور در ِ دهان مردم را ببندیم. بعدا برایمان حرف در می آورند که عروسشان نجابت نداشت لابد، که نشانمان ندادند.

مادرم گفت: خدا هم نمی تواند در ِ دهان مردم را ببندد چه رسد به یک تکه پارچه ی خونی!

خاله گفت: نه خواهر، رسم، رسم است باید به جا آورد و به چند نفر از گیس سفیدهای فامیل نشان داد.

اصرار مادرم ظاهرا خیلی فایده ای نداشت.

قبل از این که عروس و داماد بروند حجله یک تکه پارچه ی سفید رنگ که دورش هم گلدوزی شده را آورد و توی یک سینی قلمکار گذاشت. یک لیوان شربت عسل و یک مشت نقل هم برای تزیین و بُرد گذاشت درست بالای رختخواب اتاق عروس و داماد که خودش پنبه هایش را زده بود و آستری متقال ِ اعلای اردکان و ملحفه ی خوشرنگی هم با گل های اُخرایی رنگ رویش کشیده بود گذاشت.

مهمان های دورتر و حتی بعضی از مهمان های نزدیک هم رفته بودند. مانده بودند چند نفر از فامیل های خیلی نزدیک که آن ها هم داشتند برای خودشان توی اتاق بزرگتر، آن طرف حیاط پایکوبی می کردند.  خاله نجیبه پشت در حجله ایستاده بود. باید دستمال خونی را می برد و به بزرگ ترهای فامیل نشان می داد و پز نجابت عروسش را می داد.

خاله عصبی بود. آرام و قرار نداشت. مثل اسپند روی آتش مدام بالا و پایین می پرید. هر لحظه برایش مثل چندین ساعت می گذشت. ثانیه ها در این لحظات برایش زجرآور شده بودند. فکر این گوشه ی خاص از رسومات عروسی، شیرینی ِ مراسم را، برایش زهر کرده بود.

 

منتظر بود.

 

صدای جیغ بلندی از توی اتاق در فضا پیچید.

با شنیدن صدای جیغ نیشش باز شد. منتظر ِ آمدن پسرش شد. کمی آمدن  و آوردن دستمال خونی طولانی شد. چند لحظه که گذشت خاله مضطرب شد. منتظر بود پسرش دستمال خونی را بیرون بدهد. خبری نشد. کمی این پا و آن پا کرد و با این که می دانست کار ِ درستی نیست دل به دریا زد و در اتاق عروس و داماد را باز کرد. عروس چمباته زده گوشه ی اتاق نیمه تاریک و گریه می کرد. خاله چراغ را روشن کرد. لباس سفید عروش سر تا پا خیس بود. دستمال خونی هم افتاده بود کف اتاق درست پای ِ لحاف عروس و داماد. بوی پیشاب تمام فضای اتاق را فرا گرفته بود.

پنجره باز بود.

عروس در حالی که گریه می کرد سرش را روی زانویش گذاشته بود و تکان نمی خورد. پنجره ی اتاق باز بود و پرده ی سفید رنگ ِ توری اش با باد ملایم اردی بهشت ماه تکان می خورد.

از داماد خبری نبود.

 

خاله نجیبه ولی دستمال خونی را برد و به چند تا از گیس سفیدهای فامیل نشان داد. البته در حالی که داشت اشک می ریخت. همه فکر می کردند اشک شوق برای نجابت عروس می ریزد. باقی مانده ی مهمان هم خانه ی خاله را ترک کردند و رفتند.


 

این بار نخندیدم. یعنی واقعا خنده ام نگرفت.


 

داوود را، دیگر کسی، هیچ وقت ندید.

خاله نجیبه روز به روز شکسته تر می شد. گیس هایش کاملا سفید شده بود. کمتر توی انظار آفتابی می شد. دیگر توی ِ هیچ مراسمی هم شرکت نمی کرد.

اکتبر ۲۰۱۲

ونکوور- کانادا

پاسخی بگذارید