دایه دایه وقت جنگه…

دایه دایه وقت جنگه…

اواخر شهریور پنجاه و نه به علت ماموریت کاری پدر در شهر خرم‌آباد سرمست هوا و پارک کیو، کوهستان و آبشار، قلعه‌ی فلک الافلاک، خیابان استانداری و بازار و رودخانه و لبنیات و عسل و مبوه‌ی تازه و محلی روزها به سرعت به پرده‌ی شب دوخته می‌شدند. هر روز دیدن جایی تازه. کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و قصه‌خوانی. و چندباره خوانی سختون که بعدها فیلمش را ساختند و هم‌احساسی با بلدچی نوجوانی که پایش آسیب دیده و کتابدار زیبا و مهربان و همگروهی برای نمایش و اولین درس نمایش موزیکال تَ تق تََ تق تق تق و آموختن بازی شترنگ و هر روز کتابی تازه و حس دنیایی تازه وقتی برادر بزرگتر با دختری همقدم می‌شود و هر روز با او به خانه می‌آید و تو می‌اندیشی که دنیا چه زیباست. روز مسیر ساحلی کنار رودخانه. و بعدازظهرها با پنج ریال سوار سوباروهای سبز که تاکسی‌های شهر هستند به سمت جزام منطقه‌ی خوب شهر خانه‌ی دوست پدرت آقای شعبانی که با پسرهایش بازی کنی و تو آنقدر کوچکی که همبازی شدن دختر آقای شعبانی را با برادر بزرگتر غیر طبیعی می‌دانی. و بزرگتر که شدی به میزان غیرطبیعی بودن آن هی اضافه می‌شود و پارک کیو و قصه‌هایی که از استخرهایش برایت گفته‌اند. و آقای گودرزی راننده‌ی تیم که خوب می‌خندد و می‌خنداند. و دختر همکار ترک زبان پدرت که با گفتن اون پیچاقو رو به من بده مایه‌ی تفریح گروه می‌شود.
بازار و پسر بچه‌های دست فروش که پی پدر می‌دوند که نایلکسی بفروشند آقا یه گِلِه بخر …آقا و تو مبهوت تپه‌های ذرت و هندوانه. پدر می‌گوید این هندوانه که انتخاب کرده‌ای هم خیلی سنگین است و بردنش مشکل هم اگر شیرین نباشد چکار کنیم مهمان داریم آخر و اعتماد می‌کند بزرگترین هندوانه از لای کوه هندوانه‌ها به انتخاب من و برادر بزرگتر دارد هی بالغ‌تر می‌شود و تو شش تا بلال انتخاب می‌کنی و مرد سیگار فروش با ترکیب ناهمگون سیگار بغداد و وینستون و اشنو ویژه پی مشتری می‌گردد ولی پدرم آیین سیگار کشیدن نمی‌داند و هندوانه آنقدر شیربن است که در اولین قاچ دورش شکرک می‌بندد. و تو فکر می‌کنی کتابخانه فردا کی باز خواهد شد. مهمان‌ها دارند می‌روند خانم همکار پدر می‌گوید می‌ترسم. همه می‌خندند ترس ندارد که.
WAR2
باز شدن مدرسه‌ها به تعویق می‌افتد تا اطلاع ثانوی. کتابخانه بسته می‌شود موقتا. دیگر از درس تَ تق تَ تق تق تق جلوتر نمی‌رویم. نگران پاهای شکسته‌ی پسرک داستان سختونم. چکار می‌تواند بکند توی این بلوا. دیگر دیدن کتابدار زیبا و مهربان کانون امکان پذیر نبست. سختون را برمی‌دارم کنار مسیر بهت زده‌ی رودخانه لابه‌لای نگاه‌های عبوس و پرسای مردم می‌روم کتابخانه. دختر هم کتابخانه‌ای نمی‌تواند بیاید مادرش اجازه نمی‌دهد خطرناک است. درهای شیشه‌ای کتابخانه بسته است. نوشته کتابخانه تا اطلاع ثانوی تعطیل می‌باشد سختون توی دست‌هایم تمام سختی‌های زندگی با پای شکسته را به یادم می‌آوردم. نگران می‌شوم. برادر بزرگترم خوشحال نیست. شاید نتواند بالغ شود. برای رفتن به دبستان دولتی بیهقی چه قدر نقشه کشیده بود. کت و شلوار نو هم خریده بود. کلاسور قرمز با دویست برگ کاغذ کلاسور فرنو. و دختر هم کتابخانه‌ای هم دامن قرمزش را نشان داده بود که مادرش شب زیر تشک گذاشته بود تا برای فردا صبح صاف شود. خبری از آقای شعبانی و بچه‌هایش نبود. شترنگ آموزی داشت توی نطفه خفه می‌شد. شاید هیچ وقت بالغ نشویم داشتم فکر می‌کردم که صدای گریه دختر همکار پدرم مرا از رویا بیرون آورد. گفتم چی شده پیچاقو! دوباره ادامه داد من می‌ترسم.

نوارفروش‌های راسته‌ی بازار همنوا دایه دایه وقت جنگه… پخش می‌کنند هر کسی از را می‌رسد دایه دایه می‌خرد.

اخبار می‌گفت عراق به ایران حمله کرده است صداهای دیشب حمله‌ب میگ‌های عراقی بود به شهر و تیراندازی دفاعی شهروندان با ام یک‌ها و برنو‌ها برای دفاع ولی مگر می‌شود با تیر و کمان به جنگ میگ‌ها رفت. خانم همکار پدرم گریه می‌کرد. مدرسه‌ها هنوز هم باز نبود. دختر هم کتابخانه‌ای را دیگر هیچ وفت ندیدیم. خاطراتی که قرار بود توی دبستان بیهقی داشته باشبم خلاصه شد به عکس شش در چهار تابلوی مدرسه کت و شلوار برادرم و دامن قرمز هم کتابخانه‌ای که هیچگاه فرصت پوشیدنش را نداشت. WAR3
حتی قلعه‌ی فلم الافلاک هم امن نبود. حتی آمدن بنی صدر و سخنرانی‌اش در دانشگاه و آن دست در دست تکان دادنش امنیت نیاورد. من رفته بودم توی خودم و با ذره‌بینی که از یک بساطی در خیابان استانداری روبه روی مخابرات کنار دبیرستان خریده بودم با متمرکز کردن اشعه‌ی خورشید اخبار روزنامه‌ها را آتش می‌زدم. دلم پارک کیو نمی‌خواست جزام، سوبارو، رودخانه و تماشای ماهیگیری، بازار… فقط آهنگ دایه دایه وقته جنگه رو گوش می‌دادم و نمی‌فهمیدم دارد چه اتفاقی می‌افتد. مادرم گربه می‌کرد و می‌گفت باید برگردیم پدرم می‌گفت گفته‌اند سریع تمام می‌شود موقتی است.
خامه و سرشیر محلی را پدرم ریخت توی تفاله‌ی چای و عسل را با ظرفش انداخت توی سطل زباله مادرم گفت چرا اسراف می‌کنی مرد خدا قهرش می‌آید پدرم زیر لب گفت قهرش آمده. برادر بررگترم خواست بگوید مادر دختر هم کتابخانه‌ای برایمان آورده بود اما لب گزید. محلی بود. ساک و چمدان‌هایمان را بستیم رفتیم لوان تور بلیت برای تهران نداشت رفتیم ترانسپورت شمس‌العماره روی بوفه جا داشت.
ما درست در آستانه‌ی بلوغ جا ماندیم. همه‌ی خاطراتمان آنجا جا ماند. همه‌ی خاطرات نابالغمان آنجا جا ماند. و ما رفتیم.
سی و یکم شهریور روزی که زندگی برای نسل ما ایستاد. و مرگ شروع شد.

برای اطلاعات بیشتر در خصوص کتاب سختون از ناصر ایرانی کلیک کنید

پاسخی بگذارید