یاد سال های دور می افتم یاد مدرسه موقوفه ی فرمانفرمانیان یاد باغ ملی یاد آقای میرزایی خانم سپهری خانم موسوی آقای شاهی، خانم روشن که همیشه روسری به سر داشت … یا ناظم مدرسه که هیچ وقت اسم درستش را نفهمیدیم ماه پی بود چی بود نمی دونم آقای سیکارودی فتح الله … ولی بیشتر از همه همان آقای میرزایی با آن لهجه ی غلیظ آذری که با ترکه ای در دست که همیشه از درختان باغ ملی برایش می چیدند می گفت ساچیت …یعنی ساکت یا خانم موسوی و سپهری معلم های شیک پوش و زیبا که به خصوص من آن لباس زرد خانم سپهری را خیلی دوست داشتم که تویش زیباتر و مهربان تر می شد. حیف همه چیز رفت و تمام شد …
روز اول مهر اول دبستان راه افتادم راه طولانی محله را تا رسیدن به باغ ملی و مدرسه فرمانفرمانیان توی راه پسری را دیدم اسمش را پرسیدم گفت رضا ملکی هستم و من هم خودم را معرفی کردم الکی با ملکی دوست شدیم کسی که همین اواخر شنیدم به خاطر اعتیاد بدخیم سنکوب کرد و رفت به دیار راستکی . شدیم دوست های مدرسه رفتیم مدرسه … وارد حیاط شدیم … زنگ زدندند ..دانگ دینگ ..دینگ دانگ ..یک چکش و یک صفحه فلزی پرجم را بالا بردند و شد وقت کلاس بندی اسم اولین نفری را که خواند در بین هزار نفر من بودم فلانی کلاس یک یک … نمی دانستم یعنی چه چکار باید بکنم به لطف راهنمایان کلاس پنجمی یعنی قلتشن های گردن کلفت مدرسه راهنمایی شدیم به داخل کلاسی… نگاه کردم به میزها و نیم کت ها کهنه خیلی بی قواره و بلند بالا من هم کوچولو .. ولی آهان …این یکی خیلی عالی بود یک صندلی و یک میز تمیز تنها در کناری رفتم نشستم روی آن صندلی همه آمدند یکی یکی و نشستند … آقای میرزایی آمد اول از همه … ساچیت … بعد رو به من کرد گفت چرا اینجا نشسته ام من هم صادقانه گفتم اینجا خوب و تمیز بود خوشم آمد … گفت پاشو پاشو برو اون ته روی اون نیمکت آخریه بشین … دیگه هیچ جارو نمی دیدم همه چیز برام مثل دیوار بود اصلا قدمون به اون میزهای بلند قد نمی داد. چهار نفری با هم توی یک میز و کیف هامون یعنی اون کیف های یغور و خرسمبک و زمخت اون وقتا توی جامیز جا نمی شد … هر کی زورش کمتر بود کیفشو میذاشت پایین. مثل ما.
***
مبصر برو از باگ ملی ( باغ ملی) یه ترکه بچین بیار …
***
… دفترهای های نگاشیشونو در بیارن… ساچیت گفتم … مگه نمیفهمی… بعد صدای ترکه که که روی کمر میز فرود می آمد…
روی تخته یک تصویر موز و یک تصویر گلابی با گچ کشیده می شود
همه بکشن البته ب با فتح غلیظ
من هم که نمی دانم چکار باید بکنم دفترم را برمی دارم می رفتم پیش آقا اجازه
ببخشید آقا اجازه چیکار باید بکنم
… یک نقطه تیره و دو تا خط تیره
می شود اولین صفر و اولین نقطه ی تیره در زندگی جوری که هیچ وقت خاطره اش از خاطرت نرود همین …
من هم با خوشحالی این شاهکار را می برم که به پدر و مادرم نشان دهم که معلم چه قدر به من توجه داشته لطف داشته و برای من چیزی به یادگار در دفترم گذاشته
…
دل توی دلم نیست تا برسم و شاهکارم را نشان دهم
…
توی راه برادرم را می بینم کلاس سوم است می پرسد از ماوقع شاهکارم را نشان می دهم … ناراحت می شود و می گوید این صفر است و نباید به کسی نشان داد و شاهکارم را پاره می کند
…
این هم می شود اولین آموزش من در سیستم آموزشی یعنی یاد بگیرم چگونه صفرها را پاره کنم دروغ بگویم و قس علی هذا
…
هر چه بود آن خاطرات گذشت و تمام شد دلم برای همه آنها تنگ شده است آقای میرزایی، خانم سپهری و موسوی، روشن … آقای شاهی هر کجا هستید امیدوارم سلامت باشید اگر می توانستم ببینمتان خیلی خیلی خوشحال می شدم…
…
شاگرد کوچک شما

