آیا کاغذ فراموش شدنی است؟ یا چگونه می توان به دنیای مجازی اعتمادکرد؟
به ذهنت فشار می آوری. تمام خلاقیتت را از طریق کلمات به صور گوناگون وارد محیط مجازی می کنی. شعر می گویی. داستان می نویسی. مقاله ای٬ خاطره ای٬ نوشته ای و … . از خودت راضی هستی. حسی عمیق مثل حس زایش . حس مادر بعد از فراغت. به فرزندت نگاه می کنی. جز زیبایی هیچ نمی بینی. سبک می شوی. تخلیه تخلیه. برای خودت هورا می کشی و در دل با نگاه سوم شخص به خودت غبطه میخوری که ضمن دست زدن برای تو آرزوی این را دارند که مثل تو فکر کنند. مثل تو بنویسند و … و تو همچنان در برج عاج به خودت خسته نباشید می گویی که توانسته ای بشریت را در ذهنیاتت از طریق نوشته ای در محیط وب شریک کنی. ناگهان اتفاقی که نباید می افتد. آب سردی روی سرت ریخته می شود. از برج عاج خودت با سر سقوط می کنی. با مخ وسط تمامی کثافت های ممکنه می افتی. خودت را نفرین می کنی. خواهر و مادر وب و محیط مجازی را مورد ملاطفت قرار می دهی. خسته می شوی. له و داغان. ذهنت کار نمی کند. تمام نوشته ات پاک شده است. کنترل زد جواب نمی دهد. کنترل وی جواب نمی دهد. بک و فوروارد مرده اند. وارد قبرستان می شوی . روی سنگ قبر خودت فاتحه می خوانی. از خلاقیت خبری نیست. انگار نه انگار چیزی بلدی. دیگر کسی برایت هورا نمی کشد. نمی توانی بشریت را در تفکراتت شریک کنی. برج عاجی وجود ندارد. از اینترنت و اینترانت و وب و امثالهم بدت می آید. مثل یک آدم بدبخت که زیر سم گله خران مانده می شوی. درمانده می شود. می خواهی از اول شروع کنی. هیچ چیز یادت نمی آید. اینبار آفلاین کار می کنی. از ورد و زر استفاده می کنی. سعی می کنی با معدود کلماتی که یادت مانده است از اول بنویسی یا بسرایی. نمی شود که نمی شود. هر چه می نویسی انگار ابتر است. کم است. بد است. و اصلا به درد خواندن نمی خورد.
***
ول می کنی می روی آب٬ چای یا هر زهرمار دیگری را همراه با غرولند و فحش کوفتماری می کنی. یاد کاغذ می افتی. آن موجود نازنین و بی ادعا که هیچ وقت حتی اگر تو هم یادت برود او نوشته های تو را فراموش نمی کند. به خودت لعنت می فرستی که چرا یاد کاغذ نبودی. قول می دهی که از این به بعد حواست باشد و قدر و ارزش کاغذ را بدانی. و هیچ چیزی را قبل از نوشتن بر روی کاغذ وارد محیط وب نکنی یا اصطلاحا به باد ندهی ….
***
چند روزی می گذرد .حرصت می خوابد . دوباره ذهنتی شروع به غلیان می کند. می جوشد. تنت می خارد. به تکاپو می افتی. سریع سراغ آی و دی گذرواژه ات می روی. شروع به نوشتن و سرودن می کنی. تمام می شود . سبک می شوی. یک حس تخلیه و سبکی و راحتی. از بالای برج عاج به پایین نگاه می کنی. ناگهان خیس می شوی… و روز از نو و روزی از نو …
***
و وردپرس به تو می گوید متشکریم که با وردپرس خلق می کنید و همه چیز مثل هیچ چیز …