حادثه اول در شش نگاه:
یک:
یک بچه گنجشک که تازه پرواز کردن را آموخته بود با نگرانی و شوق همراه با نوعی پز در حال پرواز کردن بود. نگران از سقوط، ترس از ارتفاع، خطرات این فرایند جدید و در ضمن شوقی سرشار و وصف ناپذیر از توان انجام این عمل محیرالعقول همه و همه در چشمان گرد و کوچکش موج میزد. اما می شد به راحتی در چرخش چشمانش دید که می خواهد این توان یعنی پرواز را به تو نمایش بدهد …هوووم ….ببینید می توانم….
: آخ … ترق ..دامب…پوووف…وای…
یک اتفاق ساده . بچه گنجشک که بیش تر از پرواز حواسش به نمایشش بود و هنوز تبحر کافی در پرواز نداشت به بدنه یک نیسان آبی رنگ برخورد کرد و افتاد کف خیابان شلوغ و پر از ماشین.
دو:
معمولا راننده های نیسان های آبی در خیابان ها و جاده معروف به بد رانندگی کردن هستند و کمی تا قسمتی همراه با نامردی.
سه:
راننده نیسان ترمز کرد و خواست به سمت بچه گنجشکی که به ماشین او برخورد کرده بود بیاید… یک پیرمردی هم کمی دورتر از من و راننده همین تصمیم را داشت ولی من نزدیک تر بودم و سریع رفتم و بچه گنجشک ترسان و لرزان را در دستانم گرفتم.
چهار:
بوق … بوق …بوق … بوق ….
در حالی کمی عصبی شده بودم به سمت یکی از راننده های پشت سر نیسان که مدام بوق میزد رفتم و در حالی که بچه گنجشک را نشانش می دام به او گفتم اگر اجازه می فرمایید این بچه گنجشک را زیر چرخ های ماشینتان بگذارم تا له بفرمایید. .. شرمزده نگاه می کرد و پاسخی نمی داد… رو به سایر راننده کردم و با صدای بلند گفتم … علت توقف این است اگر می خواهید له کنید بفرمایید …کسی چیزی نگفت ..
پنج:
بچه گنجشک را بردم یک گوشه خلوت و در گوشش به نصیحت گفتم … بچه پررو تو که هنوز خوب بلد نیستی بپری برو یه جای خلوت تر … لای این آدمای بی احساس و قلب جای پررو بازی و نمایش گنجشکانه نیست. او هم قبول کرد و رفت . ولی هنوز هم از من و هم از خیابان می ترسید. کل این اتفاقات در کم تر از ۳۰ ثانیه می افتد.
شش:
بعد چند روز مدام به یادش هستم و از این که اینقدر فداکار و باگذشت و احساس هستم به خودم می بالم
حادثه دوم در سه نگاه:
یک:
خسته از کلاس خارج می شوم و به سمت ایستگاه مترو حسن آباد می روم. مترو بسیار شلوغ است. دقیقا صحنه مرا یاد کشتارگاه می اندازد به علاوه تعدادی گوسفند قربانی آویزون … ( بلا نسبت مسافرین محترم) وارد مترو می شوم. به هر دلیلی که نمی توانم توجیه کنم یک نفر بلند می شود و مترو را ترک می کند. صندلی خالی به من چشمک می زند. می نشینم. ولی در بهتی شدید مثل حالت کما که من که آخر تمام بد شانسی های دنیا هستم. که حتی اگر در کل مترو فقط یک صندلی برای یک مسافر کم بیاید آن هم من هستم . چه طور می شود این طور صندلی خالی توی این ایستگاه شلوغ به راحتی گیرم می آید.
دو:
ایستگاه بعد یک پیرمردی سوار می شود. رویم را بر می گردانم تا نبینم بلکه وجدانم نفهمد. اما مگر این پدر سوخته چیزی از زیر چشمان تیزبینش پنهان می ماند. پاهایم را بهانه می کنم که خیلی درد می کند آن هم بعد از ۱۲ یا ۱۳ ساعت مدام سرپا ایستادن. اما وجدان بی وجدان مرا یاد پدرم می اندازد … اگر پدرت بود چی؟ … بالاخره تسلیم می شوم و جایم را به او می دهم. کل این اتفاق ۱۰ ثانیه طول می کشد.
سه:
بعد چند روز مدام به یادش هستم و از این که اینقدر فداکار و باگذشت و احساس هستم به خودم می بالم
حادثه سوم در دو نگاه:
یک:
پیرزنی در صف بازار روز در حالی که چند کیسه میوه و سبزی و فرنگی به دنبالش خر کش می کند پشت سرم ایستاده است. من هم دستم پر است. باز این وجدان بی وجدان می بیند…. هی بگیر از دستش … فکر کن مادر خودته … ببین پیره … نمی تونه …توان نداره … تا پای ترازو باید برایش بیاوری …..آخه …دستم پره …بالاخره نمی شود که بشود و می گویم مادر جان بسته ها را بدهید برایتان تا ترازو بیاورم.
دو:
بعد چند روز مدام به یادش هستم و از این که اینقدر فداکار و باگذشت و احساس هستم به خودم می بالم
نگاه آخر
یک و دیگر هیچ:
ما خوبی می کنیم که خوبی کرده باشم. یا خوبی می کنیم که دهن گشاد وجدان را ببندیم. یا ساده تر بگویم خوبی به خاطر نفس خوبی یا خوبی مابه ازای حق السکوت یک چیز درونی که بسیار زورمند و تیز بین و قلدر است. اگر خوبی برای خوبی است مثل تشنه ای که ذاتا به سمت آب گرایش دارد و بی واسطه و فکر و تصمیم آب می خواهد و می نوشد پس چرا یک پدر سوخته ای مدام یادم می اندازد که دیدی تشنه بودی چه کار خوبی کردی آب خوردی. این که نمی شود ما اصلا کسی یادمان نمی اندازد کار خوبی کردیم برای رفع تشنگی آب خوردیم. اما چرا یک کسی، چیزی، حسی، یا نمی دانم کوفتی ، زهر ماری مدام یادمان می اندازد که آفرین بچه خوب ببین چه کار خوبی کردی. اگر خوبی مثل تشنگی بود و ذاتی بود آیا این رفتار قابل تحسین بود یا مثل غریزه و رفتار از پیش ودیعه گذاشته شده نیاز به آگاهی و تصمیم نداشت. یعنی انجام آن جزیی از وجود ما بود. پس اگر این طور بود خیلی حسن نداشت. و عدمش هم قبح نداشت. و یا اگر حقالسکوت ما به ازای بستن دهان آن چیز درونی باشد آیا این رفتار رفتاری خودخواهانه نیست. یا ساده تر بگوییم ما خوبی نمی کنیم داریم دهان چیزی را درونمان می بندیم. یا نه بهتر بگوییم نمایش خوبی توی خیابان و بیابان عرضه می کنیم.
همه بفهمید من دارم خوبی می کنم. دارم برای اژدهای درونم غذا تهیه می کنم. پس اوضاع کمی به می ریزد. همه کسانی که خوبی می کنند یا خوب می نمایند در واقع دارند خودشان را تغذیه می کنند برای خودشان است و برای آن اسب سرکش تیز بین و آن نخود هر آش و یا اصلا ذاتی رفتار آدمی است و حسن و قبحی ندارد. کردنش اجبار است و نکردنش هم رفتار طبیعی. یا بیاییم هایبرید فکر کنیم و مثلا بگوییم یک چیز پدرسوخته توی ما هست که وول می خورد همین طور بی دلیل و ذاتی گرایش و میل به خوبی ( نه اجبار رفتاری) دارد یعنی می تواند خوب باشد و می تواند بد نباشد یعنی خوبی بکند و یا نکند اما بدی هم نکند. اما چیزی دیگر هم کنارش هست که می تواند این گرایش را تشویق به خوب بودن بکند یا به خوب نبودن. یعنی آن چیز را پرورش دهد یا بی خیال پرورش آن چیز وول خوردنده باشد. در این حالت رفتار بد نداریم بلکه اگر چیزی را نمی پسندیم عدم رفتار خوب است نه وجود رفتار بد.
یا جور دیگری هم شاید بشود فکر کرد. آن چیز یک همزاد هم دارد که می تواند در مقابل توصیه به رفتار خوب توصیه به رفتار بد بکند. یعنی رفتار بد هم وجودی است. پس ما مختاریم که رفتاری را از بین دو یا حتی چند گزینه متفاوت انتخاب کنیم. در این حالت جنبه نمایشی و تغذیه ای آن اسب و اژدهای درون کم رنگ می شود. …
به هر حال من می دانم اما بعداز چند روز مدام به یادآن حوادث هستم و از این که اینقدر فداکار و باگذشت و احساس هستم به خودم می بالم … اما نمی فهم چرا؟ … کدام؟… چه شکلی؟… برای چه … و برای که؟…