آناکارنینا در خیابان ولیعصر تهران

آناکارنینا در خیابان ولیعصر تهران

آناکارنینا را در خواب می‌بینم زمستان مسکو و خیابان‌های یخ‌زده‌ی سن‌پترزبورگ. درشکه‌ای اشرافی که پرده‌ی اتاقکش کنار می‌رود و زیر نور فانوس کم سویش شبحی با کلاه لبه‌دار دیده می‌شود. دلم هُـری می‌ریزد. ناگهان آتشی سوزان و آوازهای دسته‌جمعی سرخ‌پوستان و نیزه‌هایی که پرتاب می‌شوند و یک‌صدا فریاد می‌زنند هو…هو….هو. ‌و باب مارلی با گیتاری در دست که می‌خواند 


آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا

آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا

از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن

از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا

ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده

بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی

در آتش و در سوز من شب می‌برم تا روز من

ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی

بر گرد ماهش می‌تنم بی‌لب سلامش می‌کنم

خود را زمین برمی‌زنم زان پیش کو گوید صلا

گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی

هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا

آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو

خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا

گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین

غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما

ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد

خوابت که می‌بندد چنین اندر صباح و در مسا

دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او

وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا

ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی

من دوش نام دیگرت کردم که درد بی‌دوا

ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو

گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا

دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می‌گوی و بس

بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا


سردم می‌شود. وقتی می‌شنوم بگداخت جانم زین هوس. فـریاد می‌کشم از ته دل.گویی کسی صدایم را نمی‌شنود. عرق تمام سراپای وجودم را فرا گرفته است. خیسم! خیس خیس. گویی قصه‌ای پایان‌ناپذیر است، این بازی که نامش را زندگی گذاشته‌ایم. صدایی نهیب می‌زند زندگی، نه عشق! زندگی، نه عشق! رو بر می‌گردانم ژولیت دارد با شهرام شب‌پره آهنگ زنجیر پای خستم را می‌خوانند. و ژولیت می‌گوید … زندگی، نه عشق! … چشمای دخترای شرقی اینه. آهنگ را می‌زنم برود جلو بتهوون دارد لای سنفونی نهمش به جد و آباد واگنر بد و بیراه می‌گوید. و برای داریوش آهنگی را که ساخته توی تالار وحدت اجرا می‌کنندملامت‌های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار …خنده‌ام می‌گیرد. سر چهار‌راه پهلوی بلند بلند می‌خندم. بلند بلند قهقهه می‌زنم مرا با آناکارنینا می‌اندازند توی ون گشت ارشاد. سرم را بیرون می‌آورم و فریاد می‌کشم دنبال جایی خلوت می‌گشتیم اتفاقا برادر! می‌بینم خواهر گشت ارشادی فرمی را جلویمان می‌گذارد که پر کنیم. دوباره خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویم خواهرم چرا سبیل‌هایت را کوتاه نمی‌کنی ماشالله برای خودت مردی شده‌ای می‌زند زیر گریه و هق هق قسم می‌خورد به ارواح خاک بیتلزها که او هم دوست دارد عاشق شود ولی تهش چه؟ باید سوار ون گشت ارشاد شود و او از این که بابایش بفهمد که سوار ون شده می‌هراسد و همیشه یک بی بی چک همراهش هست. می‌گویم بوف کور را خوانده‌ای؟ کیفش را باز می‌کند و می‌گوید ببین چه قدر خنزر پنزر دارم. می‌بینم خدایی راست می‌گوید. از پیرمرد خنزرپنزری هدایت هم بیشتر خنزرپنزر دارد. رژ، ریمل، کاندوم، وایاگرا، دیلدو، مشرپب، سیگار، فال حافظ، پسته، بیسکوییت ساقه طلایی، خرما، عم جزء، وان یکاد، … و آدامس و خیلی خنزرپنزرهای دیگر. خودش برای خودش سمساری فرهنگی بزرگی است. اصلا به من چه! هان؟ خیالم پرت می‌شود توی ویترین کتابفروشی‌های راسته‌ی شاهرضا. می‌روم تا جایی که زبانم بند می‌آید.حتی چامسکی هم زبان را خوب نفهمیده وقتی می‌گویی نوام دوستت دارم. او لبخند می‌زند. می‌گویم جواب دوستت دارم که این نیست. حسن عباسی از آن کنار با کت‌وشلوار و جای مهر چینی روی پیشانی رد می‌شود و متلکی می‌اندازد و می‌گوید کاخ سفید را حسینیه می‌کنیم آن هم به چه کسی به مونیکا بولوچی استاد فلسفه‌ی مد. مونیکا آیفون تِن‌اش را در می‌آورد و توی دیکشنری دنبال واژه‌ی دکترینت تو حلقم آبجی می‌گردد. می‌گویم بلند شو وقتی رفتن است دیر می‌شود ها! می‌گویی خوابم می‌آید تو برو. ولی نمی‌شود که بروم بگویم دیشب هدیه تهرانی توی موزه‌ی هنرهای نامعاصر پریود بود و رفته بود ملاقات اسفندیار که رستم‌ها ریختند سرش و درست زدند توی چشم‌هایش. دو سه تا چک می‌زنم در گوش خودم شاید خواب می‌بینم باید خیلی‌ها را بیدار کنم.وقت رفتن است خیلی خسته‌ام خوابم می‌آید خواهر نیروی انتظامی می‌گوید نسبت؟می‌گویم نسبت چی به چی؟می‌گوید از ویتگنشتاین بیا بیرون لعنتی! الان چه وقت بالا رفتن از چوبه‌ی دار روبه‌روی دانشگاه شریف است‌. می‌گویم می‌خواهم ببینم سروش بالاخره توانست از قبض و بست تئوریک شریعت به شرافت توی دانشگاه شریف برسد یا نه؟می‌گوید نسبت؟می‌گویم لعنتی آناکارنینا است؟ نمی‌شناسی؟ معشوقه‌ی تولستوی. از قصه‌های قرن بیستم آمده بود تا باهم قدم بزنیم.می‌گوید قرضش می‌دهی؟ می‌گویم همجنس‌گرایی؟ می‌گوید لعنتی کتاب را می‌گویم؟ می‌خواهم بروم با سرهنگ توی ییلاقات سن پترزبورگ عشق و حال. خنزرپنزر هم دارم.می‌گویم ایمیلتان را بدهید پی‌د‌اف‌اش را بفرستم.قسم جلاله می‌هد کسی نفهمد.دستم را می‌گیرد.جای رژ روی صورتم نیست.سربازی را صدا می‌زند. اروجعلی ببرزاده؟سربازی با یک ریش‌تراش می‌آید تودست سرباز را می‌گیرد روی سینه‌اش می‌گذارد با عشوه می‌گوید اروجعلی جان این آقا را با معشوقه‌ی تولستوی از در پشتی هدایت کن بروند طفلکی‌ها از تاریخ آمده بودند قدم بزنند. اروجعلی که دستش را جلوی قسمت‌های برآمده‌ی شلوارش گرفته می‌گوید چشم جناب سروان. از در که بیرون می‌رفتیم گفتم:راستی یادم رفت دکارت داشت فکر می:کرد. یادش رفت سلام برساند.آناکارنینا دستم را کشید گفت زود باش دارد دیر می‌شود. سیرک خلیل عقاب امروز آخرین نمایش رائفی‌پور را دارد. حواسم نیست دارم به دست‌بندهای سبز و بنفش فکر می‌کنم پس لابد هستم.می‌گویم ولی نیچه پیش تو … دوباره می‌زند زیر گریه می‌گوید مجبورم می‌فهمی مجبور. تازه سرهنگ همین‌طوری هم رحم نمی‌کند حتی وقتی پریودم. من خودم هم عاشق سبیل‌های نیچه هستم ولی دوست دارم بند بیندازم. مجبورم!
نمایش شروع شده. بینوایان به روایت مسعود فراستی هشتاد میلیون ژان وال ژان، کوزت، تناردیه‌ها، بازرس ژاور.آناکارنینا را توی ازدحام خس و خاشاک گم می‌کنم. یکباره واژه‌ها هجوم می‌آورند پر می‌شوم از شعر کاغذ سیگار بهمن را پاره می‌کنم از رهگذری می‌پرسم خودکار داری؟ می‌خندد می‌گوید اسکل کردی مارو!؟ همه آتیش می‌خوان عامو!خودکارخودکاربالاخره گیر می‌آورم می‌نشینم جلوی سکوی قنادی فرانسه و تند و تند عرقریزان روحم را پشت کاغذ سیگار بهمن می‌نویسم

رنگ لب‌هات خون ِ گیلاس است

قل اعوذ برب الناس است

ترش و شیرین، رنگ در رنگ

انگشت‌هات، ساق ریواس است.

چشم‌هایت، چای ِ آلبالو است

لا الله الا هو است

چون شراب ِ، شیرازی است

طعم لب‌هات، هم خرمالو است
دست‌ها گرم، سینه‌ات جوشان

تطمئن القلوب ِ درویشان

پای رفتنت چونان کارون

سیلوار در خروشند ایشان.

حرف‌هایت قند و شیرین است

نیم ِ ایمان، نصفه‌ی دین است

لم یکن و لم یولد هم

ترجمان ِ واقعی ِ این است

.پکی به بهمن می‌زنم سرفه می‌کنم.راه می‌افتم به سمت استانبول باید دلار بخرم مگرنه گران می‌شود.
آناکارنینا را لای جمعیت می‌بینم دارد رقص خاصی مثل رقص قزاق‌ها می‌کند. می‌روم.باید بروم.
بازنویسی نو: دسامبر دو هزار و هجده
#ناصح

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.