وزن و عروض در شعر فارسی

وزن و عروض در شعر فارسی

فارغ از تطور تاریخی وزن عروضی که شعر به خودش از زمان نظامی عروضی تا ملک ‌الشعرای بهار، خانلری، شمیسا و نیما و کابلی و شاملو… دیده و از بیتی نامقفی شروع و تا قصاید و غزلیات فاخر شکل‌های متفاوت را تجربه کرده، نگاه فلسفی شاعران به این مقوله را حداقل در سه دسته متفاوت می‌توان دسته بندی کرد.
الف. تقدم وزن عروضی بر روایی و خلاقیت ادبی
ب. اهمیت وزن عروضی تا جایی که نافی روایی و شعور خلاقانه نشود
ج. نفی وزن عروضی
در گروه اول بسیارند قللی دست نیافتنی که ضمن شعور شعری تقدم وزن عروضی برای ایشان تقدم بوطیقایی است. سعدی، حافظ، فردوسی، عراقی، صائب، توللی …
در گروه دوم کسانی چون مولانا، نیما، براهنی، شاملو، موسوی، اخوان ثالث، نادرپور، ‌‌..‌. هستند که با وزن حرکت می‌کنند اما گاهی دل از قایق تنهایی خود کنده تن به سیر حوادث آبشارها و امواج معنا می‌دهند 
در گروه سوم هم طرفداران شعر نو، شعر سپید، هایکو سرایی قرار می‌گیرند صالحی، فرشته ساری،  هوشنگ ایرانی … قرار دارند.
در خصوص دسته اول و سوم احتمالا اختلافات کمتری وجود داشته باشد اگرچه نگرش‌ها و رویکردهای متفاوتی وجود دارد. اما دسته دوم بیشترین محل تضارب آرا است. 
دسته دوم خود به دو گروه تقسیم می‌شوند گروهی با وزن عروضی می‌آغازند و در بزنگاهی وزن عروضی مرسوم را به کناری می‌نهند و عرصه‌ی جدیدی را می‌آغازند نیما، شاملو، فروغ از این دسته‌اند که مهم‌ترین تاثیر در جریان سازی شعر معاصر را همین بزرگواران دارند. اما گروه دیگر حرکتی موجی داشته‌اند از وزن عروضی شروع به بی‌وزنی یا شکستن وزن‌ها رسیده و مجددا به وزن بازگشته‌اند اخوان ثالث از این جمله است.
اما در دسته اول که تکنیک شعری مرجح بر هر عامل پیرامونی است هم دو طیف رویکردی وجود دارد. نکته بسیار مهم در گروه دوم تاثیرپذیری از این دو رویکرد در دسته‌ی اول است. رویکرد اول هر کجا تکتیک به محدودیت برمی‌خورد شاعر شعور شعری خود را فدا می‌کند. شکل شعری مرجح است. اما رویکرد دوم کسی چون مولانا که معانی بسیار در ذهن شاعرانه‌ی خود دارد و صورت شعری اصطلاحا کم می‌آورد در این موارد مولانا جان شعری خود را از قید صورت می‌رهاند و به دست معنا می‌سپارد. این دسته‌ی متاخر رها از صورت تاثیرگذارترین نگاه شعری در دسته‌بندهای سه‌گانه‌ی بالا داشته است. شاعر با لفاظی لفظ را به سخره می‌گیرد 
عف عف عف همی زند اشتر من ز تف تفی
وع وع وع همی کند حاسدم از شلقلقی
وع وع وع چه گویدم طفلک مهد بسته را
دق دق دق همی رسد گوش مرا ز وق وقی
قو قو قوی بلبلان نعره همی زند مرا
قم قم قم شب غمان تا به صبوح ساقیی
تن تن تن ز زهره‌ام پرده همی زند نوا
دف دف دف از این طرب پرده درد ز رق رقی
گل گل گل شکفت و من بلبل بینو ا شدم
غل غل غل همی زنم در چمنش ز وق وقی
جم جم جم ز جام جم جمجمه مرا نوا
کف کف کف مرا مده در ظلم عشقشقی
دم دم دم همی دهد چون دهلم هوای او
خم خم خم کمند او می‌کشدم که عاشقی
دل دل دل ز زلف او ره نبرد به هندو چین
غم غم غم ظلام آن ره زندش که عاشقی
دو دو دو چو گوی شو در خم صولجان او
می می می‌رسد ترا جم جم جام حق حقی
حق حق حق همی زند فایض نور شمس دین
دق دق دق منه بخود حرف خرد که دق دقی

هم لفظ هم معنا از کنترل شاعر خارج می‌شود می‌شوند جریانی سیال که حامل معنایی فراتر از لفظ باشند. سیرت و صورت و تقدم سیرت شعری‌.

اما مثالی از دسته‌ی سوم یا به عبارتی طنز گونه جیغ بنفشی‌ها که هر دو از هوشنگ ایرانی است.

کبود
هیماهورای !
گیل ویگولی

نیبون .. نیبون
غار کبود میدود
دست به گوش و فشرده پلک و خمیده
یکسره جیغی بنفش
می کشد
گوش – سیاهی ز پشت ظلمت تابوت
کاه – درون شیر را
می جود
هوم بوم
هوم بوم
وی یو هو هی ی ی ی ی
هی یا یا یا ا ا ا

شعری دیگر هم برای نمونه از نوع لتریسم

کتاب فروشی – آرمان
تاب فروشی-رمان
اب فروشی-مان
ب فروشی-ان
فروشی-ن
فرو
شی
پت پت پت

اما غرض از نگارش این مقدمه‌ی کوتاه پاسخ به پرسشی است که گاها در خصوص وزن از اینجانب پرسیده می‌شود.
پاسخ: آیا مجازم گاها از صورت بکاهم و بر سیرت متمرکز شود؟ چون مولانا… اگر آری … من در قید وزن نبوده و نیستم.

شعری از رضا براهنی

چیزی که بر زبان نیاید   هرگز به دنیا نخواهد آمد

 کسی که آفتابی الماسگون را درون خویش مدام    با درد عشق می پروراند         
به هیچ ستاره ی میخی که با نوک تیزش    از دوردستهای جهان شتابزده فرا و فرو می گذرد     اعتنا نمی کند
سه انگشت دست راست من     به فرمان آفتاب در این زبان درندشت می دوند
و عزم چشمم از این آسمانِ درونم گسیل می شود
خیالم آن چنان دیوانه وار پرواز می کند که بال هایش را انگار       فرشته ها در آسمان پروار می کنند
من پرده دار غیب نیستم     خود غیبم
و هر کسی که گمان می کند که من به این سطح زمین رضایت دادم       و یا به آسمان بالا سرم
هنوز نمی داند که سرتاسر این کائنات را    به پشیزی نمی خرم
جهان با تمام خورشیدها و کهکشان هایش از من عبور می کند         این، من نیستم که عبور می کنم
کدام ستاره تا حال     مصراعی     شعر عاشقانه سروده ست؟
و آفتاب مگر عشق می شناسد و مگر موسیقی؟
جهان با تمامی خورشیدها و کهکشان هایش از من عبور می کند         این، من نیستم که عبور می کنم
کدام ستاره تا حال    مصراعی   شعر عاشقانه سروده ست؟
 و عشق موسیقی مگر آن آفتاب را به خویش مباهی نکرده است؟
کدام آهو تا کنون سر بلند کرده تا ماه را ببیند؟
و ماه، ماه و آهو و جنگل به آن پیچیدگی اگر من نباشم و نگویم؛ مگر وجود دارند؟
و کهکشان مگر چیزی ست جز این چشمک بی اختیار ناچیزم از خلال مژگانم؟
و من اگر نباشم، تو که معشوق منی       مگر به دیده ی عشاق دیگری در آینده خواهی نشست؟
هزار آینه ی شخصی دیوانه برافراشته ام به دور عشوه ی بی انتهای تو
                                                      ـ “عشوه” ـ چه واژه ی والایی!
انگار آن را تو بر زبان راندی اول       و بعد زن قیامت شد
و از پسِ آن بود که هیچ آینه ی دیگری را اجازه ندادم
                     نوک آن ناخن نوچیده ی ظریف تو را انعکاس دهد
عاشق اگر حسود نباشد حتماً دیوانه است و یا زیبایی سرش نمی شود
 
من از کهکشان آدم و عالم گذشته ام
به هر ستاره و سیاره و شمسی کلید انداخته ام
و هیچ نمی دانستم دنبال چه وَ که می گردم
و ناگهان دیدم از اول دنبال همین جا می گشتم
تا گزارشی نویسم از آینده ای که در آن انسان پرندگان زنده ای از واژه ها خواهد آفرید
و بال هاشان را بسیج خواهد کرد در برابر سپیده دمی دوشیزه که آفتاب بر آن مهر خون خواهد پاشید
 
وظیفه ی من این بوده این که از همان آغاز تاریکی جهان را بفهمم
و آن را روشن کنم
و این روشنایی از روشنایی خود خورشید کمتر نبوده
عشاق را ببین که در اعماق تاریکی
                                اندام های یکدیگر را متبلور می بینند
و دروازه های بهشت یکدیگر را
                        با چنگ و دندان مفتوح نگاه می دارند
زمانی من احساس کرده ام که آسمان ها را             به روی زمین آورده ام
و یک نفسم کافی بوده که جنگل ها را
                                    در حال رقص به پرواز درآرم
زیباترین فصل های کتاب های مقدس را
                      به خط خویش نه تنها نوشته ام
                                             حتی
                                               بر سینه ام نبشته داشته ام
چیزی که بر زبانِ من نیاید هرگز به این دنیا نخواهد آمد
به الفبای روح این منِ آشفته     نیاز داشته اند خدایان
و لاف هایشان همگی لاف های غربتِِ از من بود
زبان من نبود اگر، این جهان نبود! همین!
“و روشنایی بشود و روشنایی شد،”
                                   از من به آسمانِ جهان رفته ست
آن واژه ها همگی واژه ی شاعر بود
از خواب های من دزدیده اند
آن چند واژه چند واژه ی یک شاعر بود
انسان، معراج را به قد و قامت خود افراشته است
الگو ایستادنِ انسان است با تمام قامتِ خود روی پا
الگو قد و قامت انسان است
کسی که کنجکاوِ آسمان نباشد انسان نیست     و خود را نمی شناسد
چنان آسمان را از صدقِ دل طلبیده که گاه گاه خود را در آسمان جهان جا گذاشته است
عشاق در اعماق تاریکی اندام های یکدیگر را در خویشتن متبلور می بینند
حتی اگر صلیب را مردم آشفته ای برافراشته باشند
معراج از طلبِ ذاتی آن قامت انسان برخاسته است
حالا تو عشاق را ببین که در اعماقِ تاریکی      اندام های یکدیگر را متبلور می بینند
معراج از طلب قامتِ انسان برخاسته است
.
باید بر زبان بیاورم 
من ناصح واژه‌ها شده‌ام

و تکمله: شاملو، براهنی و ایرج کابلی فاکتور بسیار مهمی را وارد شعر فارسی کردند. خوانش 
خوانش شعر فارسی عاملی مدرن زبان‌شناختی که هم مصلح وزن هم ناجی معنا است. درست خواندن و به اغماض تحریر صورت سازنده‌ی معنا است. خوانش شعر فارسی به مثابه خلق‌. 
باید به زبان بیاورم
من ناصح واژه‌هایم
.
والسلام
#ناصح

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.