داستان

داستان

حمام های قدیمی
صداهایی مبهم به گوشم میخورد .
گریه ی نوزادی از دور بگوش میرسید.
و صدای آشنای زنی می آمد ولی نمیتونستم تشخیص بدم کیه و بویی مطبوع تمام مشامم رو پرکرده بود..
در حالت خلسه بودم و داشتم توی ذهنم هرکدوم رو جداگانه حلاجی میکردم ببینم چی میتونن باشن که یکمرتبه چیزی گویا از آسمان تو صورتم فرود اومد و درد زیادی بهم وارد کرد.
چشمم رو نیمه باز کردم و دست خواهرم بود ؛ اون از جاش غلت خورده بود و اومده بود روی تشک من وطبق معمول در حال خواب دیدن ؛ حتما داشته با کسی دعوا میکرده محکم کوبیده بود به صورتم.
دستش رو گرفتم و پرت کردم اونور ؛ ولی دوباره با شدت بیشتری خورد تو صورتم
به زور خودمو کشیدم کنار و هلش دادم اونور و از جام پاشدم..
رفتم بالای پله ها و صدای ونگ ونگ برادر ده روزه م هنوزم از پائین میومد. ولی بوی مطبوع من رو به سمت پائین کشید .
از پله ها رفتم پائین و توی راهرو خواهر بزرگم رو دیدم که داشت بساط صبحانه رو توی اتاق پهن میکرد و توی آشپزخانه خاله جان رو که داشت روی اجاق گاز؛ کاچی میپخت ؛ منبع صدارو فهمیدم کی بود .
رفتم دم در آشپزخانه و سلام دادم و خاله جان در حال هم زدن کاچی گفت: سلام به روی ماه نشستت دختر گلی.
وقتی وارد اتاق مادرم شدم ؛ داشت کلنجار میرفت تا به برادرم که لج کرده و شیر نمیخورد ؛ هر طور شده به این پسره سرتق شیر بده تا گرسنه نمونه و همونطور با خودش غر میزد: نشد یکیتون رگ اجدادی پدرتون رو نبرده باشید و انقدر تخس و یکدنده نباشید.
 نزدیک شدم  ؛ سلام دادم و نشستم کنارش و دست کوچولوی برادرم رو توی دستم گرفتم دستانی نرم و سفید ؛ وقتی حس کرد دستش رو گرفتم اونم انگشتان منو تو دستش گرفت و تمام محبت خواهری منو برای خودش خرید.
بالاخره مادرم موفق شد تا بهش شیر بده و نوزاد که آروم گرفت مادرم بهم نگاهی کرد و دستشو آورد و موهای منو از صورتم کنار زد وبرد پشت گوشم و گفت برو دست و روتو بشور و موهاتم توی حیاط شونه کن بیا تا ببافم.
خواهرم ساک رو داشت آماده میکرد که خاله جان چندتا تخم مرغ آورد و گفت: اینارم یجوری توی ساک جا بده نشکنه و بعدش رو کرد  به آقاجونم و  گفت: این زن زائو هست  نمیشه که تو خونه بره حمام ؛ باید بریم بیرون ؛ حالا شما هم گیر دادی به سرما ؛ خوب بچه رو نمیبریم ؛ میمونه پیش منیر ما هم زود میائیم
آقاجون انگار زیاد راضی نبود گفت : حالا چه واجبه بره حمام بیرون مگه تو خونه حمام نیست که بخواد بره بیرون
یک لحظه چشم غره ی مادر رو به پدر دیدم که یعنی هیچی نگو و آقاجون هم با گفتن خود دانید ما که حریف شما زنها نمیشیم
خداحافظی کرد و رفت..
وقتی همه چیز آماده شد مادرم رفت سر کمد و برای  منم لباس برداشت و گفت پاشو حاضر شو بریم…
تا اونموقع فقط نظاره گر مسئله بودم و بعدش انگار یک ترس عجیبی بهم منتقل بشه تنم لرزید. گفتم :من کجا بیام ؟میمونم پیش آبجی و نی نی
ولی مادر با یک نگاه فهموند حرف نباشه پاشو
با خاله جان و مادر راهی شدیم
وقتی از در خارج میشدیم حسین آقا سبزی فروش داشت چرخ دستیش رو کنار در پارک میکرد تا زنگ رو بزنه که با دیدن ما گفت : سلام خانم…. ؛ قدم نو رسیده مبارک باشه امروز سبزی تازه آوردم ؛ گفتم اول به شما بگم ؛ برای آشی و قرمه سبزی خیلی خوبه
مادر که داشت چادرش رو جلو میکشید گفت: ممنون ؛ خیر ببینی حسین آقا ؛ امروزیکم کار داریم ؛ میترسم بگیرم بمونه خراب بشه..  
 حمیده خانم ؛ زن همسایه روبرو که داشت با زنبیل قرمز رنگش  به طرف ما میومد گفت : چند کیلو میخوای؟ بگیر من با  همسایه ها برات پاک میکنیم .وظهر که برای ناهار میائیم میارم حتی برات میشورمش.
امروز برای ناهار مادر ؛ همه ی خانم های همسایه رو که خیلی باهم ایاق هستن دعوت کرده  و خاله جان صبح خورشت و چیزای دیگه رو آماده کرده وقرار شده برنج رو هم
هروقت زن دایی جان آمد ؛ آبکش کنه؛
خواهرم فقط باید از نوزاد نگهداری میکرد و من رو هم داشتن میبردن که یکوقت تو دست وبال خواهرم نباشم.
وقتی پیچیدیم به یک کوچه بن بست از دور انتهای کوچه یک طاقی دیده میشد که  بالای اون آجر کاری بود و هرچه نزدیکتر میشدیم یک مستطیل ایستاده به صورت یک غار خودنمایی میکرد..و دو لنگه در چوبی ضخیم  که روی اون نقش و نگاری کندوکاری شده بود  و کلونی به شکل سر شیر بزرگ روش خودنمایی میکرد.بصورت طاق باز به دیواره ها تکیه شده بود
جلوی در سنگهایی شیک ؛ بصورت سه گوش و چهار گوش که با سیمان سیاه فرش  شده بود و حریم جلوی غار رو مشخص میکرد .
از همان جلوی در پله های عریض و کوتاه و بشکل های مستطیل و مثلث کار گذاشته بودن و در وسطای راه هم بصورت مربع های بزرگ بودند و با آجرهای مستطیلی و باریک وبا سیمان درست شده بودن و هرچه پائین تر میرفتیم وارد تاریکی مطلق میشدیم

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.