پیشرانه مرگ: یک شعر تازه

پیشرانه مرگ: یک شعر تازه

پیشرانه‌ی مرگ
درونمان مثل فصل طغیان رودخانه‌ی سابقأ کارون در بهار
تمام کسب و کار ما است‌
هر صبح
با دینگ دانگ ساعت‌ شماطه‌ای کهنه
از خواب برمی‌خیزاندمان
لباس نیمدار کرباسی به تن می‌کند
دستمان را می‌گیرد
می‌برد سر جالیزهای ورامین
سر چوبه‌ای مصلوبمان می‌کند
خودش می‌رود سرچشمه‌ی آب ِ آبیاری
گیتارش را در می‌آورد
و سرپا شُررر می‌شاشد توی آب
و جالیز را به پیشاب می‌بندد
و ما سیخ بر سر علمک‌ها
نوحه‌ی عزای بادنجان‌ها و خونخواری گوجه‌ها را تکرار می‌کنیم.

بوی پیشاب پس و پشت هر کرت

ما پر از پیشرانه‌ی مرگ
به فصل ِ آیش زندگی‌هایمان می‌اندیشیم
که دارد چهل سالگی‌اش را جشن می‌گیرد
و به هر کرکسی، کلاغی، موشی، ماری …
دسته دسته سوسن و یاسمن می‌دهد
که با پیشاب مرگ آبیاریده‌اند.

بالای علمک‌ها
سیاهی بادنجان‌ها و سرخی گوجه‌ها ما را به رخوتی عمیق فرو برده است.
پیشاب توی تمام کرت‌ها بیتوته کرده است
و ما در خواب قیلوله
به کباب کوبیده‌ی زعفرانی فکر می‌کنیم
و دهانمانمان را با حلوا حلوا شیرین می‌کنیم

علمک‌ها بیشتر فرو می‌رود.
سایه‌ها طولانی است
بوی پیشابه‌ی مرگ
از ورامین تا تبریز
کهریزک تا دریاچه‌ی حوض سلطان.

بی‌حسی،
رخوت
علمک‌ها دردی برنمی‌انگیزند
روضه‌ی سیاهی هیچ می‌خوانیم
در اردوگاه بزرگی به نام آشویتس
و پیشرانه‌ی مرگ دارد با مثانه‌ی پر
توی آب آبیاری جالیزهایمان می‌شاشد.

بوی ِ پیشاب
اتمسفر قلیایی جالیز
ما در قیلوله‌ی خوش
و جالیز وسیعی آگنده از گاز خردل

توی چهل سالگی‌اش،
پیشرانه‌ی مرگ توی تمام زندگی ما پیشاب کرده است.
.
#ناصح

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.