ایران

مُرده‌سرزمین ِ بی‌انجام

مُرده‌سرزمین ِ بی‌انجام

مرا ادامه بده در خطی از خاطرات شرجی هم بزن مثل قند ته استکان چای تلخ ببر مرا دست‌هایم گرفتن را طلب دارند زمین خورده‌ام هم حالا در این نوانخانه‌ای که نامش ایران بکش مرا به زنجیر خواهشی شهوتناک ببند به نیمه‌های شب و عریانی‌ام را بکش به بومی تیره برای شکم‌های برآمده از گرسنگی […]

دایه دایه وقت جنگه…

دایه دایه وقت جنگه…

اواخر شهریور پنجاه و نه به علت ماموریت کاری پدر در شهر خرم‌آباد سرمست هوا و پارک کیو، کوهستان و آبشار، قلعه‌ی فلک الافلاک، خیابان استانداری و بازار و رودخانه و لبنیات و عسل و مبوه‌ی تازه و محلی روزها به سرعت به پرده‌ی شب دوخته می‌شدند. هر روز دیدن جایی تازه. کتابخانه‌ی کانون پرورش […]