غزل مدرن، شعر پست مدرن، ادبيات ايراني

باز شور، و، باز آب

بلندترين شعر من، هجايي است، ميان لبهات كه مي‌ريزدم. . مثل گوش ماهي‌هايي كه صبح زود، ساحل را، شنواترين موجود دنيا كرده‌اند. گوشم به زنگ است ميان لبهات شعرمي، درست سربزنگاه! . همه چيز  مثل سايه‌هاي ظهرگاهي كوتاه است، تا، فاصله‌ي دو پلك را، مي‌ريزي‌اش ميان صخره‌ها و موج مي‌شوي، زير پا خالي مي‌شودم، درست […]

دموکراسی رقص

واژك‌ها در رقص مثل قاصدك‌هايي كه تن به نسيم مي‌دهند با گويه‌هاي شيرين عصرگاهي براي كودكي كه لب جوي گام‌هاي پدر را براي رسيدن شماره مي‌كند. گاهي بي‌خبري، از خبري شيرين‌تر است. سنگي به آب و ناگهانيِ آب، در پيچي كه صداي زنجموره‌ي سنگ‌ها و آب در هم مي‌پيچد اين شلاقِ آب است كه سنگ […]